الهی که دستات بشه تشنه گل..نمونه تو سختی براتون تحمل
بیاد روزگاری که تنها بمونی..فقط وقت مرگ قدرم را بدونی
الهی تو غربت یه عمری بسوزی..اخ بشی به جاده فقط چشم بدوزی
الهی که شبهات بشه بی ستاره..حریر خیالت بشه پاره پاره
یکی هم نباشه که حالت بپرسه..بمیری بپوسی تو درد و غصه
در ارزوهات بشه قفل وبسته...بخشکن گلهاتون همه دسته دسته
الهی به بستر بیفته عزیزت..پس از مرگ یارت،بیاد طبیبش
تو اونی که هرجا قدم برمی داری..همیشه به روی دلی پا می ذاری
نخواستی بدونی تو قدر دلم را..چه اسون شکستی دل قابلم را
واست گریه من دیگه بی امونه..دل از دریای عشقت،دریای خونه
خدا شاهدم بود که دل داده بودم..نفرین به عشقت،ساده بودم
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...
دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من
تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا
یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
چرا که شهر من
یک شهر نقاشی است
گاهی صدایی از دور میآید که حرمت دستانم را درهم میشکند و شوقی که اندامم را به لرزه میاندازد ... سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا ... چه خواهد شد ؟؟؟ نمیدانم !!!
گاهی جاری میشوم به دنبال سرابی که واژهگون از دلم رخت بر میبندد و تکرار همآغوشی وزن و شعر و قافیه میشوم ...
گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفتهام که ثانیههای بازآمده را نمیبینم ... میدانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند و یا پنجرهشان به کوچهای باز میشود که رد نگاههای تو بر درخت پیر خودنمایی میکند ... دلم حضورت را میخواهد ، وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را و تکرار لمس تن کوچهای که دیگر دوستش نداری ...
گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهناک جادههای بیخاطره میبارد و بوی خیس خاک مرا مدهوش میرقصاند ...
گاهی برایم شعر میخواند و من غرق میشوم در زلال احساسی که گذران است و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ میکند و نمیداند که این پیاله شرابی ندارد ...
لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد ، تلخ میکند دهان تنهاییام را ... حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمیآورد ...
برای مکرر شدنهای شبانهام تا پاسی از شب زیر لحاف احساس شانه خالی میکنم از مسئولیت عشق و تو واژه واژه تکرار میکنی و من یأس آلودترین شب خدا را لمس میکنم ...
گرچه یاران غافلند از یاد ما...
از ما یاران را هزاران یاد باد....
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
قصة سر بسته نگو ، شعر تو فریاد منه
درد من و تو مشترک، زخم تو همزاد منه
گریه نکن، گریه نکن، گریه همیشه بی صداست
وقتشه فریاد بزنی، شعر تو رنگ خون ماست
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من، حیفه بمیره ما نشه...
ما هممون یک نفریم ، با یه سکوت، با یه صدا
اما، اسیر سرنوشت، با هم غریب، از هم جدا
هیچکی به فکر هیچکی نیست، اسیر خود شدیم و بس
اسیر تو، اسیر من، اسیر این همه قفس
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،حیفه بمیره ما نشه
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،حیفه بمیره ما نشه
نگـــو ... نگـو ... ، قصه نگو ، قصه سر بسته نگو
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
نگو نگـــــو قصه نگــــــــــو ...
می شود با خیال تو
تمام جاده های جهان را پیمود
تنها به من بگو
در کدام آبادی پنهان شده ای؟
به کسی نگو
من از جغرافیای جهان
فقط
راه خانه ام را بلدم!!
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم که بيراه باشد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نيست ...
آري
يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب دورنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم و براي سياهي نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم ، مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام
نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه ميرود زل بزنم
تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق ميبارد
به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه ي قاصدک ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه ها مي توان خيلي چيزها آموخت
يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان بهترين استاد است
يادم باشد با کسي آنقدر صميمي نشوم ! شايد روزي دشمنم شود
يادم باشد با کسي دشمني نکنم ، شايد روزي دوستم شود
يادم باشد قلب کسي را نشکنم
يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پل هاي پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم ، شايد تنها چيزي است که دارد
يادم باشد که عشق کيمياي زندگي ست
يادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
يادم باشد زنده ام
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا، غزلخون با توام
هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو، رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام
تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا،

که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم درآغوشت بگيرم
كه ميخواهم در آغوشت بميرم
تو را از هر گلي بو مي كنم من
كه مستت گشته ، مدهوشت بميرم
كجايي يوسف گمگشته من
كه من از عطر تن پوشت بميرم
بميرم من كه يك دنيا غريبي
نشسته بر سر دوشت بميرم
نمي دانم كه سوداي سفر را
چه كس خواندست در گوشت بميرم
بگو سوي كدامين راه رفتي
كه جاي پاي پاپوشت بميرم
لبت جان من است و جان به لب كن
مرا تا از لب نوشت بميرم
يه بغض شکسته، رفيق گلوم شد
تو بارون که رفتي، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم، توي آينه خط خورد
هنوز وقتي بارون، تو کوچه ميباره
دلم غصه داره، دلم بي قراره
نه شب عاشقانه است، نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونه، دلم بي تو تنگه
يه شب زير بارون ،که چشمم به راهه
مي بينم، که کوچه پر نور ماهه
تو ماه مني، که تو، بارون رسيدي
اميد مني ،تو شب نااميدي

๑۩ تقديم به خواهرزادههاي نازنينم، كه با رفتنشان تمام زيباييهاي دنيايه منو با خود بردن ۩๑
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يهو بشي همه کسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش و من جويبار عشقو در تو جاري
من از پروانه بودن ها
من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهٔ بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها
مرگ آشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

با دلم گفتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری
از لحظه های تلخ هجرت می نویسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهره ی خورشید ظلمت می نویسد
روی دخیل بسته بر بازوی گل ها
اوراد جادوی جهالت می نویسد
آن لکه را خوشباورانه ، قطره دیدیم
گفتیم دریا را به جرأت می نویسد
ناگفته می ماند ولی معنای انسان
تاریخ را وقتی وقاحت می نویسد
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غم های کوچک را مصیبت می نویسد
بر شیشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهایت می نویسد
در فصل زرد عشق پاییز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت می نویسد
گر چه می دانم که من اندر غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جست و جوی کیستم
در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خستگی اما چنان می ایستم
دست بادی برگ های سبز عمرم را ربود
گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
رو به روی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بدانم عاقبت سایه ی گمگشته ی کیستم؟!
ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم ، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ،که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
عقلمو زیر پا گذاشتی رفتی
تو منو مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل
منو جا گذاشتی رفتی
به خدا منو رسوا کردی ای دل
همه جا مشتمو وا کردی ای دل
فتنه برپا کردی ای دل
منو رسوا کردی ای دل
میدونم تو دیگه عاقل نمیشی
تو دیگه برای من دل نمیشی
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم بازپس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
بر وصف جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکند و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
خداوندا اگر كاشتن ، اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن
اگر انديشه ي خيانت به ياران ، بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط هشيارم كن
اگر رنج بيماران، لحظه اي از دلم بيرون رفت، سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن ، اما مردم آزارم نكن
متبركم گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن بياموزم
به همه عشق بورزم ، حتي به كساني كه مرا دوست ندارند، دركم نمي كنند ، به من آسيب رسانده اند ،ازمن بد گفته اند و ازمن بهره كشي كرده اند .
به اميد آن كه در همه شرايط و موقعيت هاي زندگي بخندم و بدانم كه در هر چه روي
ميدهد ، رحمت تو نهفته است .
خداي من !
بي تو در چنگال مرگ اسيرم ، بي تو زندگي ، كويري است برهوت .
خداي من !
مبادا كه در هيچ كاري ، ياد تورا فراموش كنم .
به درونم رو مي كنم و پيوسته با آگاهي از حضور مقدس تو زندگي مي كنم . به اميد آن كه هر روزم ريا، پيشكش عشقي به درگاه تو باشد .
خدايا
نه در پي ثروتم و نه در جست و جوي قدرت ، نه لذت اين دنيا را مي خواهم نة آسايش آن دنيا را ، نيازمند توام ، تنها تو
مرا موهبت شوق عشق به وصال درگاهت عطا كن تا شب ها بيدار باشم و نيايش كنم و روزها به ديگران ياري رسانم تا بارشان را در راه دشوار زندگي بردوش كشند.
به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را که مي توان تغيير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشک سينه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر مي شود اين نوشکفته در سکوت دشت
روزها اين گونه پرپر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينک اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستيم از اشک لبريز است ميپرستم
در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم کرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد
من ماندم و تاريکي و امواج اوهام
در جنگل ياد
آسيمه سر در بيشه زاران مي دويدم

فرياد ها بر مي کشيدم
درد عجيبي چنگ زن درتار و پودم
من ماه خود را
گم کرده بودم
از پيش من صفهاي انبوه درختان مي گذشتند
بي ماه من اين ها چه زشتند
ايا شما آن ماه زيبا را نديديد
ايا شما او را نپچيديد
ناگاه ديدم فوج اشباح
دست کسي را مي کشند از دور با زور
پيش من آورند و گفتند
اهريمن است اين
خودکامه باد
ديوانه مستي که نفرين ها بر او باد
ماه شما را
اين سنگدل از شاخه چيده ست
او را همه شب تا سحر در بر کشيده ست
آنگاه تا اعماق جنگل پر کشيده ست
من دستهايم را به سوي آن سيه چنگال بردم
شايد گلويش را فشردم
چيزي دگر يادم نمي ايد ازين بيش
از خشم يا افسوس کم کم رفتم از خويش
در بيشه زار يادها تنهاي تنها
افتاده بودم ياد در دست
در آسمان صبحدم ماه
مي رفت سرمست
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
خنده ی بیگانگان دیدم نگفتم درد دل
آشنایا با تو گویم گریه دارد حال من
با تو بودم پری روزیکه عقل از من گریخت
گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من
روزگار اینسان که خواهد بیکس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من
قُمری بی آشیانم بر لب بام وفا
دانه و آبم ندادی مشکن آخر بال من
باز گرداندم عنان عمر با خیل خیال
خاطرات کودکی آمد به استقبال من
خرد و زیبا بودی و زلف پریشان ِ تو بود
از کتاب عشق، اوراق ِ سیاه فال من
ای صبا گر دیدی آن مجموعه ی گل را بگو
خوش پراکندی زهم شیرازه ی آمال من
کار و کوشش را حوالت گر بود با کارساز
شهریارا حل مشکلها کند حلّال ِ من
اصلا به تو برخورد مسيرم که بميرم
يک قطره آبم که در انديشه ي دريا
افتادم و بايد بپذيرم که بميرم
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم که بميرم
از زندگي بي تو گريزانم و بيزار
آنقدر که بگذار بميرم که بميرم
اين کوزه ترک خورده چه جاي نگراني است
من ساخته از خاک کويرم که بميرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بميرم که بميرم که بميرم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تبکرده خط کشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کورسوي اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افقها، علم زدم
با وامي از نگاه تو خورشيدهاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس که من نيز در ازل
همراه خواجه قرعٔه قسمت به غم زدم

خيال خام پلنگ من به سوي ماه، جهيدن بود
و ماه را زبلندايش به روي خاک کشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالي زد
که عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظهء ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري، موازيان به ناچاري
که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت، ولي به فکر پريدن بود

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بيخيالي نبود
اگر گوش سنگين اين کوچهها
فقط يک نفس ميتوانست
طنين عبوري نسيمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان ميتوانست يکريز
شبي چشمهاي درشت تو را
جاي شبنم ببارد
اگر رد پاي نگاه تو را
باد و باران
از اين کوچهها آب و جارو نميکرد
اگر قلک کودکي لحظهها را پس انداز ميکرد
اگر آسمان سفرهي هفت رنگ دلش را
براي کسي باز ميکرد
و ميشد به رسم امانت
گلي را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگر خاک کافر نبود
و روي حقيقت نميريخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نميزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد ميايستاد
اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
اگر فرصت چشم من بيشتر بود
اگر ميتوانستم از خاک
يک دسته لبخند پرپر بچينم
تو را ميتوانستم اي دور
از دور
يکبار ديگر ببينم
رنگي دگر است، نه رنگ ديروز
تا شب نشده، رنگ دگر شد
گفتند از اين نكته، هزار نكته بياموز
فرياد زديم كه چرخ گردون
ليلا تو را نداده اي به مجنون
فرياد بر آمد آن كه، خاموش
كم داد اگر، نگيرد افزون
خاموش شديم و در خموشي
رفتيم سراغ مي فروشي
فرياد زديم دواي ما كو
گويند دواست، باده نوشي
هشيار نشد مگر كه مدهوش
اين بار گران بگيرم از دوش
آرام كنار گوش ما گفت
اين بار گران تو مفت مفروش
از خود به كجا شوي تو پنهان
از خود به كجا شوي گريزان
بيداري دل چنين مخوابان
سخت امده است
مبخش آسان
هشيار شديم از اين كه هستيم
رفتيم و در ميكده بستيم
با خود به سخن چنين نشستيم
ما باده نخورده ايم و مستيم
مسجد، سر راه از آن گذشتيم
بر روي درش چنين نوشتيم
در ميكده هم خداي بيني
با مرد خدا اگر نشيني
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی
به هر نامه که خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
رنگ آب راکد اند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگ های من سفید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست - مرتعی
که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
قوس های با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در اینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود
بر ساز دلم زخمه بزن اين منو اين تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهي و سالي
با هر نفسم داد ميزنم جاي تو خالي
منم عاشق ناز تو كشيدن
بخاطر تو از همه بريدن تنها تو رو ديدن
منم عاشق انتظار كشيدن
صداي پا تو از كوچه شنيدن تنها تو رو ديدن
تو اون ابر بلندي كه دستات شفاي شوره زاره
تو اون ساحل نوري كه هر موج به تو سجده مياره
تو فصل سبز عشقي كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره
تو آخرين كلامي كه شاعر تو هر غزل مياره
بدون تو خدا هم تو شعراش ديگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوي عشقي
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروي عشقي
و نا اميدانه نفسهاي گرمت را به روي
کاغذ مقابلش حک مي کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب مي کند.
از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
بايد وضو بگيرم؛
از بس اذان چشمهاي تو را نشنيده ام
تمام نمازهاي نگاهم
قضا شده است.

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سردرگم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه...
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
چهل شب تا سحر نقش خیالت کنار من نشست و گفتگو کرد
لحظه ها کند و متين مي گذرند
انتظار يخ زده است
و زمان از سرما... متوقف شده است
روزها غمگين اند
شانه ها سنگين از سوگ و وداع
داغ آن صبح غريب، بر دلها حک شده است
فکرها ايستاده اند
و نگاه... که هنوز منجمد است
چشم ها خيره و سرد،
لب ها خاموش اند
فکر ها خوابيده اند
ذهن ها گم شده اند
قلب ها مي لرزند، مي تپند، مي گريند...
و چه خاموش است اين آرامگه...
و سکوتش تنش و فريادي است رعب آور... در دل خسته اين خلوتگاه!
باورها مردند
فکر نيز، در دل سرد زمين مدفون شد
چه کسي خفته چنين سرد و صبور؟
همه مي دانند که چه زيبا پيکرش خوابيده
آه همه مي دانند تا ابد پيکر او در بستر خاک خواهد ماند
شمع ها مي سوزند
اشک ها مي ريزند
ديده ها خاموش اند
از شمع سوزان تر
گلها پژمردند
دستها لرزيدند
دلها افسردند
از گل ميخک و گلهاي سپيد آسان تر
فصل سرماست
فصل تاريکي
لحظه ها کند و متين مي گذرند...
گرما ناکام است...
سوز در عمق وجود،
آه در عمق نگاه،
بغض در عمق نفس ها پيداست...
نگراني پيداست...!
اين بدن... که همه از بن او روييديم... جايش آرام است؟
با توام من اي خاک!
اين تن خشک و خموش را مراقب باشي...
به تمام خاطراتم سوگند...
اين تن بي جان را تو مراقب باشي...
ريشه اش در دل توست...
آن را در دل تو کاشته ايم...
روحش سبز...
لحظه ها کند متين مي گذرند...
و در اين فصل غم انگيز همه برگها مي ريزند...
از تن و شاخه ي خويش افتاديم...
روي ها زرد شد از ناله و بغض
چشمها سرخ شد از ناله و درد...
آه... چه زمستاني
تلخ و بهت انگيز!
سايه ها سنگين اند...
شانه ها افتاده...
و تناقض چه هنرمندانه پيدا گشت...
سوختيم و سياهپوش شديم آنگه که...
برف... آن برف سپيد... بستر تاريک را پوشانيد...
آنگه که گلها پژمردند.... روي بستر آن پيکر سبز...
آنگه که شمع ها نيز سوختند...
سايه ها لرزانند...
شانه ها مي لرزند...
و بهشت، چه غريبانه حضورش را برد...
چه غريبانه صدايش گم شد...
بستر اش آرام است... و سپيد...
چه غريبانه وداعش گفتيم...
چه غريبانه از اينجا پر زد...
با توام من اي خاک...!
به همان حرمت سبزش سوگند...
که مراقب باشي...
ريشه اش در دل توست...
روحش سبز...
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

سهم من ازبا تو بودن یه خاطرست همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم
بزار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با یه علامت سوال


خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه !
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد !
گل صميمانه به او گفت سلام
خار صميمانه به او گفت : عليك !
زندگيم را ، کرده تبه ، کو؟
همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم ، کرده سيه کو؟
بي خبر ماندي ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان مي دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سينه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آيد به يادم ديده مست تو
گريم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخت سحر نو دميده من
فروغ رخت نور ديده من
برخيز و بيا اي اميد دلم شام من سپري کن
تويي که به دل نقش غم زده اي
چو غنچه گره بر دلم زده اي
بر خسته دلان چون نسيم سحر يک نفس گذري کن
هر کجا گذري زير پا نظري کن
نمره ام واي ولي يادم نيست
جرمم انگار كه لرزيدن بود
ديدن و رنج نرنجيدن بود
دادگاهم فرداست
قاضيم شاعره اي بيمار است كه نخستين غزل شعر خودش يادش نيست
دادگاهم فرداست و وكيلم انگار حكم آزادي مشروط مرا خواهد خواست
واي فردا چه كنم اگر اين عفو سياه حكم قاضي باشد؟
آه من سنگ سياه كف سلولم را
دوست دارم به خدا
و همين مرمر زيباي حيات زندان
كه هميشه خيس است و هميشه زيباست
من چه خوشبخت و چه مسرور اسيري هستم كه د لم لاي همين ميله زندان بند است
آه اين تير حسار باريك چه تماشا دارد چه بلند است خدا
چه عزيز است برايم زندان
و چه نيكو مي شد
اگر اين قاضي پير
لطف در حق من خسته كند و برايم فردا حكم يك حبس ابد را ببرد
به حقيقت به مرام
به هر آن چيز كه در عمق وجود جاريست
و به گيرايي چشمان تو سوگند كه من در حسار تب مژگان تو گير افتادم
پشت اين ميله زندان بلند
سالها مي شود اينك كه اسير افتادم
آه من عاشق و زنداني چشمان توام
و تو زندانبانم
به نگاهت سوگند
كه از اين ساحت زندان سياه مرهانم هرگز
مرهانم هرگز!

نفس هست و حرف هم
ناگفته ها و گفته شده ها، شنيده ها و نشنيده ها
سکوت از نبودن بغض نيست
از بي دردي نيست
سکوت از عادت نيست
از روزمرگي و فراموش شدگي
از خواب و رخوت و بي حوصلگي
از دلتنگي
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است
و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن
جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است
که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد
از دلتنگيهايي که فراموش شده
نه انگار.... باز هم حرفي نيست
اين هبوط بي دليل ، اين سقوط ناگزير
آسمان بي هدف ، بادهاي بي طرف
ابرهاي سر به راه ، بيدهاي سر به زير
اي نظاره ي شگفت ، اي نگاه ناگهان !
اي هماره در نظر ، اي هنوز بي نظير !
آيه آيه ات صريح ، سوره سوره ات فصيح !
مثل خطي از هبوط ، مثل سطري از کوير
مثل شعر ناگهان ، مثل گريه بي امان
مثل لحظه هاي وحي ، اجتناب ناپذير
اي مسافر غريب ، در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همين مسير !
از کوير سوت و کور، تا مرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور ! ديدمت ولي چه دير !
اين تويي در آن طرف ، پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف ، پشت ميله ها اسير
دست خسته ي مرا ، مثل کودکي بگير
با خودت مرا ببر ، خسته ام از اين کوير !


