تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نفس هــــــــــای بی هدف ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست..... هم گریز غربتم زادگاه من کجاست ๑۩۞۩๑



๑۩۞۩๑ روزگار من ๑۩۞۩๑
الهی که چشمات به راهی بمونه..فقط جغد شومی رو بومت بخونه
الهی که دستات بشه تشنه گل..نمونه تو سختی براتون تحمل
بیاد روزگاری که تنها بمونی..فقط وقت مرگ قدرم را بدونی
الهی تو غربت یه عمری بسوزی..اخ بشی به جاده فقط چشم بدوزی
الهی که شبهات بشه بی ستاره..حریر خیالت بشه پاره پاره
یکی هم نباشه که حالت بپرسه..بمیری بپوسی تو درد و غصه
در ارزوهات بشه قفل وبسته...بخشکن گلهاتون همه دسته دسته
الهی به بستر بیفته عزیزت..پس از مرگ یارت،بیاد طبیبش
تو اونی که هرجا قدم برمی داری..همیشه به روی دلی پا می ذاری
نخواستی بدونی تو قدر دلم را..چه اسون شکستی دل قابلم را
واست گریه من دیگه بی امونه..دل از دریای عشقت،دریای خونه
خدا شاهدم بود که دل داده بودم..نفرین به عشقت،ساده بودم

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ به یاد تو ... ๑۩۞۩๑
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ سطرهای سپید ๑۩۞۩๑
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


آرمانی
وقتي که غنچه هاي شکوفا
با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |