๑۩۞۩๑ شهر من شهر دعا، همه گنبداش طلا ๑۩۞۩๑
من از دلواپسی های غریب زندگی
دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من
تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا
یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
چرا که شهر من
یک شهر نقاشی است
دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من
تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا
یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
چرا که شهر من
یک شهر نقاشی است


