گر چه می دانم که من اندر غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جست و جوی کیستم
در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خستگی اما چنان می ایستم
دست بادی برگ های سبز عمرم را ربود
گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
رو به روی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بدانم عاقبت سایه ی گمگشته ی کیستم؟!
ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم ، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ،که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
عقلمو زیر پا گذاشتی رفتی
تو منو مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل
منو جا گذاشتی رفتی
به خدا منو رسوا کردی ای دل
همه جا مشتمو وا کردی ای دل
فتنه برپا کردی ای دل
منو رسوا کردی ای دل
میدونم تو دیگه عاقل نمیشی
تو دیگه برای من دل نمیشی
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم بازپس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
بر وصف جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکند و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
خداوندا اگر كاشتن ، اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن
اگر انديشه ي خيانت به ياران ، بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط هشيارم كن
اگر رنج بيماران، لحظه اي از دلم بيرون رفت، سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن ، اما مردم آزارم نكن
متبركم گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن بياموزم
به همه عشق بورزم ، حتي به كساني كه مرا دوست ندارند، دركم نمي كنند ، به من آسيب رسانده اند ،ازمن بد گفته اند و ازمن بهره كشي كرده اند .
به اميد آن كه در همه شرايط و موقعيت هاي زندگي بخندم و بدانم كه در هر چه روي
ميدهد ، رحمت تو نهفته است .
خداي من !
بي تو در چنگال مرگ اسيرم ، بي تو زندگي ، كويري است برهوت .
خداي من !
مبادا كه در هيچ كاري ، ياد تورا فراموش كنم .
به درونم رو مي كنم و پيوسته با آگاهي از حضور مقدس تو زندگي مي كنم . به اميد آن كه هر روزم ريا، پيشكش عشقي به درگاه تو باشد .
خدايا
نه در پي ثروتم و نه در جست و جوي قدرت ، نه لذت اين دنيا را مي خواهم نة آسايش آن دنيا را ، نيازمند توام ، تنها تو
مرا موهبت شوق عشق به وصال درگاهت عطا كن تا شب ها بيدار باشم و نيايش كنم و روزها به ديگران ياري رسانم تا بارشان را در راه دشوار زندگي بردوش كشند.
به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را که مي توان تغيير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشک سينه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر مي شود اين نوشکفته در سکوت دشت
روزها اين گونه پرپر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينک اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستيم از اشک لبريز است ميپرستم
در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم کرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد
من ماندم و تاريکي و امواج اوهام
در جنگل ياد
آسيمه سر در بيشه زاران مي دويدم

فرياد ها بر مي کشيدم
درد عجيبي چنگ زن درتار و پودم
من ماه خود را
گم کرده بودم
از پيش من صفهاي انبوه درختان مي گذشتند
بي ماه من اين ها چه زشتند
ايا شما آن ماه زيبا را نديديد
ايا شما او را نپچيديد
ناگاه ديدم فوج اشباح
دست کسي را مي کشند از دور با زور
پيش من آورند و گفتند
اهريمن است اين
خودکامه باد
ديوانه مستي که نفرين ها بر او باد
ماه شما را
اين سنگدل از شاخه چيده ست
او را همه شب تا سحر در بر کشيده ست
آنگاه تا اعماق جنگل پر کشيده ست
من دستهايم را به سوي آن سيه چنگال بردم
شايد گلويش را فشردم
چيزي دگر يادم نمي ايد ازين بيش
از خشم يا افسوس کم کم رفتم از خويش
در بيشه زار يادها تنهاي تنها
افتاده بودم ياد در دست
در آسمان صبحدم ماه
مي رفت سرمست
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
خنده ی بیگانگان دیدم نگفتم درد دل
آشنایا با تو گویم گریه دارد حال من
با تو بودم پری روزیکه عقل از من گریخت
گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من
روزگار اینسان که خواهد بیکس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من
قُمری بی آشیانم بر لب بام وفا
دانه و آبم ندادی مشکن آخر بال من
باز گرداندم عنان عمر با خیل خیال
خاطرات کودکی آمد به استقبال من
خرد و زیبا بودی و زلف پریشان ِ تو بود
از کتاب عشق، اوراق ِ سیاه فال من
ای صبا گر دیدی آن مجموعه ی گل را بگو
خوش پراکندی زهم شیرازه ی آمال من
کار و کوشش را حوالت گر بود با کارساز
شهریارا حل مشکلها کند حلّال ِ من
اصلا به تو برخورد مسيرم که بميرم
يک قطره آبم که در انديشه ي دريا
افتادم و بايد بپذيرم که بميرم
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم که بميرم
از زندگي بي تو گريزانم و بيزار
آنقدر که بگذار بميرم که بميرم
اين کوزه ترک خورده چه جاي نگراني است
من ساخته از خاک کويرم که بميرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بميرم که بميرم که بميرم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تبکرده خط کشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کورسوي اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افقها، علم زدم
با وامي از نگاه تو خورشيدهاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس که من نيز در ازل
همراه خواجه قرعٔه قسمت به غم زدم

خيال خام پلنگ من به سوي ماه، جهيدن بود
و ماه را زبلندايش به روي خاک کشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالي زد
که عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظهء ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري، موازيان به ناچاري
که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت، ولي به فکر پريدن بود

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بيخيالي نبود
اگر گوش سنگين اين کوچهها
فقط يک نفس ميتوانست
طنين عبوري نسيمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان ميتوانست يکريز
شبي چشمهاي درشت تو را
جاي شبنم ببارد
اگر رد پاي نگاه تو را
باد و باران
از اين کوچهها آب و جارو نميکرد
اگر قلک کودکي لحظهها را پس انداز ميکرد
اگر آسمان سفرهي هفت رنگ دلش را
براي کسي باز ميکرد
و ميشد به رسم امانت
گلي را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگر خاک کافر نبود
و روي حقيقت نميريخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نميزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد ميايستاد
اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
اگر فرصت چشم من بيشتر بود
اگر ميتوانستم از خاک
يک دسته لبخند پرپر بچينم
تو را ميتوانستم اي دور
از دور
يکبار ديگر ببينم
رنگي دگر است، نه رنگ ديروز
تا شب نشده، رنگ دگر شد
گفتند از اين نكته، هزار نكته بياموز
فرياد زديم كه چرخ گردون
ليلا تو را نداده اي به مجنون
فرياد بر آمد آن كه، خاموش
كم داد اگر، نگيرد افزون
خاموش شديم و در خموشي
رفتيم سراغ مي فروشي
فرياد زديم دواي ما كو
گويند دواست، باده نوشي
هشيار نشد مگر كه مدهوش
اين بار گران بگيرم از دوش
آرام كنار گوش ما گفت
اين بار گران تو مفت مفروش
از خود به كجا شوي تو پنهان
از خود به كجا شوي گريزان
بيداري دل چنين مخوابان
سخت امده است
مبخش آسان
هشيار شديم از اين كه هستيم
رفتيم و در ميكده بستيم
با خود به سخن چنين نشستيم
ما باده نخورده ايم و مستيم
مسجد، سر راه از آن گذشتيم
بر روي درش چنين نوشتيم
در ميكده هم خداي بيني
با مرد خدا اگر نشيني
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی
به هر نامه که خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
رنگ آب راکد اند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگ های من سفید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست - مرتعی
که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
قوس های با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در اینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود
بر ساز دلم زخمه بزن اين منو اين تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهي و سالي
با هر نفسم داد ميزنم جاي تو خالي
منم عاشق ناز تو كشيدن
بخاطر تو از همه بريدن تنها تو رو ديدن
منم عاشق انتظار كشيدن
صداي پا تو از كوچه شنيدن تنها تو رو ديدن
تو اون ابر بلندي كه دستات شفاي شوره زاره
تو اون ساحل نوري كه هر موج به تو سجده مياره
تو فصل سبز عشقي كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره
تو آخرين كلامي كه شاعر تو هر غزل مياره
بدون تو خدا هم تو شعراش ديگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوي عشقي
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروي عشقي
و نا اميدانه نفسهاي گرمت را به روي
کاغذ مقابلش حک مي کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب مي کند.
از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
بايد وضو بگيرم؛
از بس اذان چشمهاي تو را نشنيده ام
تمام نمازهاي نگاهم
قضا شده است.

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سردرگم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه...
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
چهل شب تا سحر نقش خیالت کنار من نشست و گفتگو کرد
لحظه ها کند و متين مي گذرند
انتظار يخ زده است
و زمان از سرما... متوقف شده است
روزها غمگين اند
شانه ها سنگين از سوگ و وداع
داغ آن صبح غريب، بر دلها حک شده است
فکرها ايستاده اند
و نگاه... که هنوز منجمد است
چشم ها خيره و سرد،
لب ها خاموش اند
فکر ها خوابيده اند
ذهن ها گم شده اند
قلب ها مي لرزند، مي تپند، مي گريند...
و چه خاموش است اين آرامگه...
و سکوتش تنش و فريادي است رعب آور... در دل خسته اين خلوتگاه!
باورها مردند
فکر نيز، در دل سرد زمين مدفون شد
چه کسي خفته چنين سرد و صبور؟
همه مي دانند که چه زيبا پيکرش خوابيده
آه همه مي دانند تا ابد پيکر او در بستر خاک خواهد ماند
شمع ها مي سوزند
اشک ها مي ريزند
ديده ها خاموش اند
از شمع سوزان تر
گلها پژمردند
دستها لرزيدند
دلها افسردند
از گل ميخک و گلهاي سپيد آسان تر
فصل سرماست
فصل تاريکي
لحظه ها کند و متين مي گذرند...
گرما ناکام است...
سوز در عمق وجود،
آه در عمق نگاه،
بغض در عمق نفس ها پيداست...
نگراني پيداست...!
اين بدن... که همه از بن او روييديم... جايش آرام است؟
با توام من اي خاک!
اين تن خشک و خموش را مراقب باشي...
به تمام خاطراتم سوگند...
اين تن بي جان را تو مراقب باشي...
ريشه اش در دل توست...
آن را در دل تو کاشته ايم...
روحش سبز...
لحظه ها کند متين مي گذرند...
و در اين فصل غم انگيز همه برگها مي ريزند...
از تن و شاخه ي خويش افتاديم...
روي ها زرد شد از ناله و بغض
چشمها سرخ شد از ناله و درد...
آه... چه زمستاني
تلخ و بهت انگيز!
سايه ها سنگين اند...
شانه ها افتاده...
و تناقض چه هنرمندانه پيدا گشت...
سوختيم و سياهپوش شديم آنگه که...
برف... آن برف سپيد... بستر تاريک را پوشانيد...
آنگه که گلها پژمردند.... روي بستر آن پيکر سبز...
آنگه که شمع ها نيز سوختند...
سايه ها لرزانند...
شانه ها مي لرزند...
و بهشت، چه غريبانه حضورش را برد...
چه غريبانه صدايش گم شد...
بستر اش آرام است... و سپيد...
چه غريبانه وداعش گفتيم...
چه غريبانه از اينجا پر زد...
با توام من اي خاک...!
به همان حرمت سبزش سوگند...
که مراقب باشي...
ريشه اش در دل توست...
روحش سبز...
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

سهم من ازبا تو بودن یه خاطرست همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم
بزار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با یه علامت سوال


خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه !
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد !
گل صميمانه به او گفت سلام
خار صميمانه به او گفت : عليك !
زندگيم را ، کرده تبه ، کو؟
همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم ، کرده سيه کو؟
بي خبر ماندي ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان مي دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سينه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آيد به يادم ديده مست تو
گريم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخت سحر نو دميده من
فروغ رخت نور ديده من
برخيز و بيا اي اميد دلم شام من سپري کن
تويي که به دل نقش غم زده اي
چو غنچه گره بر دلم زده اي
بر خسته دلان چون نسيم سحر يک نفس گذري کن
هر کجا گذري زير پا نظري کن
نمره ام واي ولي يادم نيست
جرمم انگار كه لرزيدن بود
ديدن و رنج نرنجيدن بود
دادگاهم فرداست
قاضيم شاعره اي بيمار است كه نخستين غزل شعر خودش يادش نيست
دادگاهم فرداست و وكيلم انگار حكم آزادي مشروط مرا خواهد خواست
واي فردا چه كنم اگر اين عفو سياه حكم قاضي باشد؟
آه من سنگ سياه كف سلولم را
دوست دارم به خدا
و همين مرمر زيباي حيات زندان
كه هميشه خيس است و هميشه زيباست
من چه خوشبخت و چه مسرور اسيري هستم كه د لم لاي همين ميله زندان بند است
آه اين تير حسار باريك چه تماشا دارد چه بلند است خدا
چه عزيز است برايم زندان
و چه نيكو مي شد
اگر اين قاضي پير
لطف در حق من خسته كند و برايم فردا حكم يك حبس ابد را ببرد
به حقيقت به مرام
به هر آن چيز كه در عمق وجود جاريست
و به گيرايي چشمان تو سوگند كه من در حسار تب مژگان تو گير افتادم
پشت اين ميله زندان بلند
سالها مي شود اينك كه اسير افتادم
آه من عاشق و زنداني چشمان توام
و تو زندانبانم
به نگاهت سوگند
كه از اين ساحت زندان سياه مرهانم هرگز
مرهانم هرگز!

نفس هست و حرف هم
ناگفته ها و گفته شده ها، شنيده ها و نشنيده ها
سکوت از نبودن بغض نيست
از بي دردي نيست
سکوت از عادت نيست
از روزمرگي و فراموش شدگي
از خواب و رخوت و بي حوصلگي
از دلتنگي
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است
و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن
جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است
که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد
از دلتنگيهايي که فراموش شده
نه انگار.... باز هم حرفي نيست
اين هبوط بي دليل ، اين سقوط ناگزير
آسمان بي هدف ، بادهاي بي طرف
ابرهاي سر به راه ، بيدهاي سر به زير
اي نظاره ي شگفت ، اي نگاه ناگهان !
اي هماره در نظر ، اي هنوز بي نظير !
آيه آيه ات صريح ، سوره سوره ات فصيح !
مثل خطي از هبوط ، مثل سطري از کوير
مثل شعر ناگهان ، مثل گريه بي امان
مثل لحظه هاي وحي ، اجتناب ناپذير
اي مسافر غريب ، در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همين مسير !
از کوير سوت و کور، تا مرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور ! ديدمت ولي چه دير !
اين تويي در آن طرف ، پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف ، پشت ميله ها اسير
دست خسته ي مرا ، مثل کودکي بگير
با خودت مرا ببر ، خسته ام از اين کوير !
مي جويمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنانکه درختان براي باد
يا کودکان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانکه تپيدن براي دل
يا آنچنانکه بال ِ پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي ، مي آفرينمت
چونانکه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي که خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
يک ذره آفتاب و کمي پنجره
اي کاش جاي اين همه ديوار و سنگ
آيينه بود و آب و کمي پنجره
در اين سياه چال سراسر سوال
چشم و دلي مجاب و کمي پنجره
بويي ز نان و گل به همه مي رسيد
با برگي از کتاب و کمي پنجره
موسيقي سکوت شب و بوي سيب
يک قطعه شعر ناب و کمي پنجره
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

همگريز غربتم زاد گاه من کجاست
تو شباي پرسه دلواپسي که ميخوام دنيا رو فرياد بزنم
به کدوم لهجه ترانه سر کنم به کدوم زبون تو رو داد بزنم
گم و گيج و تلخ و بي گذشته ام توي شهري که پناه داده به من
از کدوم طرف مي شه به هم رسيد همه کوچه ها به غربت مي رسن
تو کدوم پس کوچه اولين سلام گنبد سبزو پر از ترانه کرد
تو کدوم محله پسين وداع ، غزلهاي عشق رو غمگنانه کرد
کوچه ها و خونه ها و محله ها ، اينجا دفترچه هاي بي خاطره ان
پرسه در خاک غريب پرسه بي انتهاست
همگريز غربتم زاد گاه من کجاست
برام از خاطره سنگري بساز، بيد بي ريشه رو شن باد ميبره
نسل بي گذشته رو خاک غريب ، مثل شخم کهنه از ياد ميبره
مي خوام از باغچه سبز امروزم ، سبد خاطره هامو پر کنم
مي خوام از عطر دوباره گم شدن شهر سالخوردگي هامو پر کنم
کوچه ها و خونه ها ، محله ها ، اينجا دفترچه هاي بي خاطره ان
پرسه در خاک غريب پرسه بي انتهاست
همگريز غربتم زاد گاه من کجاست

با کوله بار اشک هاي مرده ي خويش
تنها در آن سوي اتاقم
شب هاي پاييزي که پيش از مردن ماه
آتش به سردي مي گرايد در اجاقم
خاموش ، پشت شيشه ي در مي نشينم
شمع غمي گل مي کند در سينه ي من
آن قدر زاري مي کنم تا جيوه ي اشک
هر شيشيه ي در را کند آيينه ي من
آنگه درين آيينه هاي کوچک دق
سيماي دردآلود خود را مي شناسم
سيماي من ، سيماي آن شمع غريب است
کز اشک ، باري مي کشد بر گرده ي خويش
من نيز چون او در سراشيب زوالم
با کوله بار روزهاي مرده ي خويش
در زير اين بار
اندام خون آلود خود را مي شناسم
اندام من ، اندام شمعي واژگون است
کز جنگ با شب ، پاي تا سر غرق خون است
هر چند نور صبح را مي بيند از دور
هر چند مي داند که اين نور
از مرگ با او دورتر نيست
اما درين غم نيز مي سوزد که افسوس
زان آتش ديرين که در او شعله مي زد
ديگر خبر نيست
ديگر اثر نيست
شبها که پرپر مي زند شمع
در زير بار اشک هاي مرده ي خويش
در شيشه ي در ، نقش خود را مي شناسم
پيري که باري مي کشد بر گرده ي خويش
در زير اين بار
ديگر نه آن هستم که بودم
خالي است از آن آتش ديرين ، وجودم
پيچيده در چشم فضا ، دود کبودم
افسوس ، افسوس
ديگر نه آن هستم که بودم
نه وقتي براي رج زدن روزهاي رد شده داشتم،
نه حتا فرصتي
که دمي نگاهي به عقربه ثانيه شمار ساعت بيندازم!
با آرزوهاي آنور ِ ديوار زندگي کردم!
با خوابهاي برباد رفته!
منتظر بودم روزي بيايد،
که همه در خيابان به يکديگر سلام کنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز مي شود
و همسايه ها،
خواب ِ پرايد ِ سفيد و موبايل بدون ِ قسط
و کابوس ِ چک برگشتي نبينند!
چاقو تيز کن ها بادکنک بفروشند
و سر و کله تو
از آنسوي سايه سار فانوسها پيدا شود!
هنوز هم منتظرم!
از گريه هاي مکررم خجالت نمي کشم!
سکوت بيمارستان ِ بيداري را رعايت نمي کنم!
کاري به حرف و حديث اين و آن ندارم!
دِکارت هم هر چه مي خواهد بگويد!
من خواب مي بينم،
پس هستم!
عشق وحشي است و
عاشق…
راستي كدام خوي مريم را به ارث برده اي؟!!!
كه مرا اين چنين به صليب كشيدند،
نگاه كن ، چه سنگين به پاي تو نشست،
آن كه از روز اول شاهزاده نبود؛
آغوشت را باز كن و مسيحا وار مرا به صليب كش؛
و به ياد داشته باش!
غروب ها…
يادآور خون من است،
كه از وسعت آغوش تو ميچكد…

که گمان کردم سر به سر ِ اين دل ِساده مي گذاري!
به خودم گفتم
اين هم يکي از شوخي هاي شاد کننده ي توست!
ولي آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ي من،
در کوچه هاي بي دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشي ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ي بي چراغ!
ديروز از پي ِ گناهي سنگين، گذشته را مرور کردم!
از پي ِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم کرده اي!
شايد قتل ِ مورچه هايي که در خيابان
به کف ِ کفش ِ من مي چسبيدند،
اين تبعيد ناتمام را معنا کند!
يا شيشه اي که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگي شکست!
يا سنگي که با دست ِ من
کلاغ ِ حياط ِ خانه ي مادربزرگ را فراري داد!
يا نفري ِ ناگفته ي گدايي، که من
با سکه ي نصيب نشده ي او براي خودم بستني خريم!
وگرنه من که به هلال ابروي تو،
در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نکرده ام!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسير ِ مورچه هاي حياطمان گذاشتم!
براي آن پنجره ي قديمي شيشه ي رنگي خريدم!
يک سير پنير به کلاغ خانه ي مادربزرگ
و يک اسکناس ِ سبز به گداي در به در ِ خيابان دادم!
پس تو را به جان ِ جريمه ي اين همه ترانه،
ديگر نگو بر نمي گردي!

گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري که مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي کند!
هر شب مي ايد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي کند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ بي بي ِ دريا!
ديگر کارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي که - گوش ِ شيطان کر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
کم کم ياد گرفته ام به جاي تو فکر کنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه کنار ِ مني!
کنارمي، اما...
صد داد از اين «اما»!

همره من بر سر پيمانه شد
ساز او سر مست شد از مستي اش
همنوا شد با تمام هستي اش
او به من دل داده من سر مي دهم
سر چه باشد ،چيز بهتر ميدهم
در کلامش شور و حال و سادگي
در نگاهش نور عشق و زندگي
آه از آن گيتار زن بيداد کرد
عشق را در کوچه ها فرياد کرد
کاسه صبرش دگر لبريز شد
گوش جانش بر حوادث تيز شد
آه از آن گيتار زن شد بيقرار
لحظه ها را مي شمارد بيشمار
بيقرار وصل شد سر مست گشت
عاشق شب، آسمان و کوه و دشت
من چه ميگويم منم ديوانه ام
عاشق گيتار زن مستانه ام
ما دو تا يکتا شديم از همدلي
تا نباشد بين ما بي حاصلي
اي خدا گيتار زن سر زنده باد
تا ابد عشق و جنون پاينده باد
بيهوده تنم در تب ِ آهم ميسوخت
ميرفتي و از حسرت ِ تو چشمم را
ميبستم و چشم ِ بيگناهم ميسوخت
مرا به نام صدا کن
که از تو نام بگیرم
که آخرین نفسم را
من از تو وام بگیرم
مرا به حادثه نسپار
در این مدار شباشب
که ماندگارترینم
در این دمادم عقرب
من به بیداری شب خندیدم
راز هر اینه را پرسیدم
با من از اوج صدا جاری باش
من سحر خیز تر از خورشیدم
مرا به نام صدا کن
که در صدای تو باشم
بیا به رسم نوازش
که در هوای تو باشم
مرا به نام صدا کن
همیشه همدم همدست
که بی دروغ ترینم
در این قبیله ی بی مست
من به بیداری شب خندیدم
راز هر اینه را پرسیدم
با من از اوج صدا جاری باش
من سحر خیز تر از خورشیدم

من و گیتار و ترانه
جای تو : یه جای خالی
شعر من شعر شبانه
هرم خورشیدی چشمات
من رو آب کرد تموم کرد
لحظه ی ناب پریدن
با یه دیوار رو به روم کرد
گوش بده ! ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست
تو ضیافت سکوتم
تو اگه قدم بذاری
می بینی از تو شکستم
اما تو خبر نداری
بی تو از زمزمه دورم
بی تو از ترانه عاری
زخم تو : زخم همیشه
اینه تنها یادگاری
گوش بده ! ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

مثل ِ برج ِ موریانه، توی هرزه زار جنگل!
مثل ِ یه قطار ِ کهنه، مونده تو حسرت ِ یک سوت!
مثل ِ ته سیگار ِ روشن، بغل ِبشکه ی باروت!
ساکتم اما سکوتم عمر ِ طولانی نداره!
این صدای قلب ِ من نیست، دل دل ِ یه انفجاره!
ماشه ی فریاد ِ من باش! ضامن ِ تیغه ی چاقو!
تو سکوت ُ زیر ُ رو کن، آخرین ترانه بانو!
حرفای نگفتنی ر ُ یاد ِ این حنجره بنداز!
مشت ِ واژه ر ُ گره کن، توی کوچه های آواز!
دستای معجزه بسته س! من دچار ِ نقطه چینم!
فرصتی بده که عشق ُ تو نگاه ِ تو ببینم!
واسه بی پرده سرودن، یه اشاره ی تو بسه!
تو که باشی این قلندر، از خدا هم نمی ترسه!
پتک ِ واژه ها ر ُ بسپار، دستِ این صدای یاغی!
برق ِ چشمات یه دلیله، واسه ختم ِ بی چراغی!
ماشه ی فریاد ِ من باش! ضامن ِ تیغه ی چاقو!
تو سکوت ُ زیر ُ رو کن، آخرین ترانه بانو!
حرفای نگفتنی ر ُیاد ِ این حنجره بنداز!
مُشتِ واژه رُ گره کن، توی کوچه های آواز!
چشماي خيس ِ درشتت، رنگ روزگار من بود!
يه نگاه ِ سير ِ کامل! يه تبسم ِ شکسته!
رفتي ُ نديدي دستام، از ترانه پينه بسته!
نارفيق! هجرت ِ چشمات، ختم ِ بيداري ِ برگه!
بي تو طعم ِ اين تبسم، طعم ِ تلخ ِ جام ِ مرگه!
نارفيق! سکوتِ اينه، معني ِ رضايتم نيست!
تو مي دوني، تو مي دوني که گلايه عادتم نيست!
رَد شدي از دِل کوچه، تا درخت ِ يادگاري!
گفتي از اونورِ کابوس، يه بغل رؤيا مياري!
به دروغاي قشنگت، من چه ساده دلسپردم!
بي تو با ياد ِ تو صدبار، توي هر ثانيه مردم!
نارفيق! هجرت ِ چشمات، ختم ِ بيداري ِ برگه!
بي تو طعم ِ اين تبسم، طعم ِ تلخ ِ جام ِ مرگه!
نارفيق! سکوتِ اينه، معني ِ رضايتم نيست!
تو مي دوني، تو مي دوني که گلايه عادتم نيست!

برو! سفر بخير، عزيز! يار ِ هميشگي ت منم!
پشت ِ سر ُ نگا نکن! ديدني نيست گريه ي من!
وقتِ خداحافظي مون، يه حرف ِ آفتابي بزن!
بگو هميشه با مني! تا آخرين فصل ِ سفر!
بگو! بگو تا خون نشه، اين دل ِ زار ِ در به در!
سفر بخير! عزيز ِ دل!
گردنه ها پُر خطر ِ!
ببين که از هق هق ِ من،
شونه ي واژها ها تر ِ !
براي برگشتن ِتو بايد کدوم شعر ُ سرود؟
بايد کدوم ترانه ر ُ از کف ِ لحظه ها رُبود؟
بايد کدوم قصيده ر ُ به دست ِ قاصدک سپرد؟
بايد که از تو آسمون چَن تا ستاره رُ شمرد؟
بگو هميشه با مني، تا آخرين سطرِ صدا!
بگو تا اين ترانه ر ُ پر کنم از خاطره ها!
سفر بخير! عزيز ِ دل!
گردنه ها پر خطر ِ!
ببين که از هق هق ِ من،
شونه ي واژه ها تر ِ!

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عکس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي کنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمک
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي کنم،
لبخند مي زنم

