تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نفس هــــــــــای بی هدف ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست..... هم گریز غربتم زادگاه من کجاست ๑۩۞۩๑



๑۩۞۩๑ خانه آخرت سبز ، سبز باد، خسروی نازنین ๑۩۞۩๑

حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه، …
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!
حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند
بخشی از دکلمه خسرو شکیبایی


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ هم ترانه یاد من باش ๑۩۞۩๑
رفتيو خاطره های تو نشسته تو خيالم!
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم!
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!
هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب، عاشقانه ياد من باش!
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنو بلد شد!
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!
هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداريِ مهتاب، عاشقانه ياد من باش!

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ هم صدای اشک ๑۩۞۩๑
من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست
شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست
عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخونم
تو رو تنها نمیذارم گرچه تنها جا میمونم
اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی
من برات میخونم از عشق تا که فردا رو ببینی
اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد
من برات میخونم ای گل نو بهارو نبر از یاد
همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم
گر چه عمریه تو این دشت یه خزونه بی بهارم

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ دردهای هــــــــــــــای من ๑۩۞۩๑
من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر
این منم اینکه گشوده ست به من ، تیغه ی خنجر
دشمنم نیست منم ، اینکه تبر می زند از خشم
تا که از ریشه بیفتم ، به یکی ضربه ی دیگر
این همان لحظه ی تلخ است که به صحرا بزند عقل
عشق چون جغد کشد پر روی ویرانه ی باور
ناجوانمردترین همسفری ای من عاشق
هیچ راه سفری را نرساندیم به آخر
هر مصیبت که شد آغاز تو مرا بردی از آن راه
تو به هر در زدی انگشت و گذشتم من از آن در
آه ای دشمن من ، خسته از این جنگ و گریزم
سوختم ، آب شدم ، از من ویران شده بگذر


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ پرنده مهـــــــــــــاجر ๑۩۞۩๑
ای پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ دلتنگی خاک ๑۩۞۩๑
واسه پر کشیدن من ، خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا ، همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز ، رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ گل و تگرگ ๑۩۞۩๑

قصه منو غم تو قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من
همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میزاره
کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده سر آفتاب گردونامون
کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه
غنچه سفید مریم با نوازش تو واشه
کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بزاره
کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ میدونم می بینمت یه روز دوباره ๑۩۞۩๑
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو توی جنگل نمی تونستی  بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


خوابیدی رو بال موجا ، کاش می شد بودم کنارت
تو به دریا دل سپردی ، من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم می گردم ، اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کر د ، یه غروب توی جوونی
دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم
کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ یک هفته گذشت ๑۩۞۩๑

دو سه روزه که دلم بد جوری هواتو کرده
باز دوباره هوس گرمی نگاتو کـــــــــــرده
چند شبه که باز دوباره تو به خوابم نمیای
تو سراغ این دل خونه خرابم نمیــــــــــای

برای گفتن من . شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منرل تو فاصله ای نیست

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ انتهای طاقت ๑۩۞۩๑
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی ، تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون ، دست رفاقت نمی دم
امشب از اون شباست که من ، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری ، اسیر می خونه بشم
امشب از اون شباست که من ، دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها ، دردم رو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی ، تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون ، دست رفاقت نمی دم
از این همه در به دری ، تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی ، این انتهای طاقته
از این همه در به دری ، به لب رسیده جون من
به داد من نمی رسه، خدای آسمون من
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی ،تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون ، دست رفاقت نمی دم

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ بی تو هر روز ، روز مباداست ๑۩۞۩๑
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه
وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!
وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن
با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن
روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه
نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه

تو نيستي كه ببيني چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است ، چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست ، چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است ، هنوز پنجره باز است ، تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري ،درخت ها و چمن ها و شمعداني ها ، به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر ، به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند ، تمام گنجشكان ، كه درنبودن تو ، مرا به باد ملامت گرفته اند ، ترا به نام صدا مي كنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج كنار باغچه زير درخت ها لب حوض درون آينه پاك آب مي نگرند تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر تو نگاه تو درترانه من تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد به روي لوح سپهر ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير به چشم همزدني ميان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب مي ماند تنها به خواب مي ماند چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار به مهرباني يك دوست از تو مي گويم تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه دراين خانه ست غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ یــــــــــــــاران من نامتان زمرمه هر شب مستی من است ๑۩۞۩๑
زين پس مگرت باز به خوابي بينم
آغوش و برت باز به خوابي بينم
گر بخت ِ من از داغ ِ تو بيدار شود
شايد دگرت باز به خوابي بينم

با تقدیم بهترين سلامها و درودها به پيشگاه تمامي ياران همدل و همراه
هرچند که قرار نبود حرفهاي خودموني توي اين وبلاگ نوشته بشه ولي خلاف ادب بود که از تمامي عزيزاني که در مدت بيماري دوست و عزيز دلم رسول ، جوياي احوال ايشان بودند و براي سلامتي رسول نازنين دعا کردند تشکر و قدرداني نکنم .
متاسفانه عمر رسول به دنيا باقي نبود تا خودش شخصا از همه شما عزيزان تشکر کنه .
من هم از طرف خودم هم به نيابت از تمامي شما عزيزان بي نهايت سپاسگزارم ، اميدوارم که تمامي شما عزيزان در صحت و سلامت و در کمال خوشبختي ، روزگار را با سربلندي و کاميابي سپري نماييد.  ان شالله

                                                                                        آرزومند آرزوهايتان رضا


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ آخرین یادگار دوران کودکی، رسول نازنینم تا قیامت دوستت دارم ๑۩۞۩๑

عزيز بومي اي هم قبيله
رو اسب غربت چه خوش نشستي
تو اين ولايت اي با اصالت
تو مونده بودي تو هم شکستي
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم ديار ما بود
اون که سپردي به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد اي عاشق
که پر کشيدي بي پروا
به جستجوي شقايق
کنار ما باش که محصول
به انتظار بهاريست
کنار ما باش که با هم
خورشيد و بيرون بياريم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نيت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نيامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه اي خسته از شب
اما سفر نيست علاج اين درد
راهي که رفتي رو به غروبه
رو به سحر نيست شب زده برگرد


گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام درودشت سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک اما،
آیا باز می گردی؟
چه تمنای محالی دارم                                                         خنده ام می گیرد


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ خاکستر سرد ๑۩۞۩๑
دست تو یاس نوازش در سحر گاه بهاری
ای همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داری؟
در کتاب قصه من معنی هر دل سپردن
خود شکستن بود و مردن در غم خود سوگواری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه می نوشتم
من چه بودم نقش باطل قایقی گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزیزان یادگاری
بی نیاز از هر نیازی بی خبر از حیله سازی
با گناه پاک بازی باختن در هر قماری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه می نوشتم
من چه بودم شعله درد قصه خاکستر سرد
زخمی دنیای نامرد قصه چشم انتظاری
با من ویرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
ای که با معنای دیگر عشق را آموزگاری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه می نوشتم

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ شعــــــــــــــله بیدار ๑۩۞۩๑
ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار
روشنگر شبهاي بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هيهات كه يك عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
سيماي مسيحائي اندوه تو اي عشق
در غربت اين مهلكه فريادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ باران ๑۩۞۩๑

واي باران
باران
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سُربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ،
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب روياي فراموشي هاست .
خواب را دريابم ،
كه در آن دولت خاموشي هاست .
من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ،
و ندايي كه به من مي گويد
گر چه شب تاريك است
دل قوي دار
سحر نزديك است ...
دل من ، در دل شب ،
خواب پروانه شدن مي بيند .
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند .
آسمان ها آبي ،
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند .
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني ،
تو گل ياس من ،
تو چنان شبنم پاك سحري !
نه ،
از آن پاك تري .
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست .
از تو ميگيرد وام
هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم از تو !
گل به گل ،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند .
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند .
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز بر مي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !...



موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑من گناهم چيست ؟ ๑۩۞۩๑
من همان ديوانه اي هستم كه نور كامل ماه اين چنينم كرد.
زندگي گر عشق اجباريست
گر مرگش بدهكاريست
و گر عاشق شدن رسم تبه كاريست
من تبه كاري شدم كز آسمان حكم جفايم بر زمين نازل شده
من تبه كاري شدم كه آب زمين از خون من رنگين شده
من تبه كاري به مرگ آلوده عاشق پيشه اي در عشق مدهوشم
من سكوتي مرگ آلودم
من تمام هستيم در عشق بود و عاشقي را جرم دانستم
و من اكنون مجرمي بر دار
يا كه شبگردي سراپا سوز سرماي زمستانم.
آن زمستاني كه سرمايش ز كمبود دمايي نيست
از دهان هيچ كس حرمي نميخيزد
دستها پيداي پنهان است
اين زمستان جور ديگر داردم پيغام:
اين زمستان سردي آن قلبهاي گرم
سردي انسانيت را با خود آورد است.
سالها با عشق بي عشقي سفر كردم
سالها از حق خود در وادي مردي گذر كردم
سالها انسانيت را مشق بر كردم
ليك امروز
با هزاران رمز و راز و سوز
دوستان ديوانه خوانندم
آري آري
اين چنين سرماي جان سوزي، تازگي دارد براي قلب خاموشم.
من گناهم چيست؟
با كه گويم درد مرگ راست بازان را
با كدامين گوش
با كدامين دوست آيا اين چنين همراه بايد گشت
من سكوتم مرگ مي آرد
و فريادم تبه كاريست
با طناب دار ميرم يا سكوت آيا؟
سربه داری بهتر است یا مرگ اجباری؟

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ نگاه حسرت ๑۩۞۩๑
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه‌ای را

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |