تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نفس هــــــــــای بی هدف ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست..... هم گریز غربتم زادگاه من کجاست ๑۩۞۩๑



من در رقص خيال شادم
چون تو در خيال من
فاتح لحظه هاي غريبانه ي مني
و گاه چون اسب رم کرده اي خواهش
در دست هاي تمناي مني

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ بـــــــــــــازی نو ๑۩۞۩๑
ديوارهاي تا به فلک رفته,آسمان کوتاه
لاشه گنديده انسان هايي که روزي خود را در ميان کارتن و کاغذ پيچيده بودند چون گلهاي ياس معطر کرده اند دنيا مان را .
گربه روي ديوار لم داده تا کرم هاي گرسنه را سير کند از چشمان اش که شب را مي شکافت , تا حق حيات پيدا کنند موشها.
اين يک سنت است که مردان را جايي پر افتخار تر از چهار ميخ صليب راحب ها نيست.
چنان که مصلوبان را مي برند از ميان راهي که انسانهاي بسياري را در خود هزم کرده ؛
 از ميان کلاغ هاي که مارش ماتم ساز کرده اند
مي برند به سوي بهشت تازيان و زنجير
ناگهان
 قطره ي خوني در هم مي ريزد ترکيب دنياي رنگ مردشان را
 سياه آسمانشان را
و محو مي شود
شايد آخرين مرد بود.
……………………………………………………………………….
اره را برداشتم تا پا هايم را ببرم پايبند شده بودند.
کرکس روي درخت گفت:متشکرم از تن ات براي امروز و پا هايت براي فردا.

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ تعفن ๑۩۞۩๑
اينجا بستر بزرگترين گسل دنياست که به تمناي يک نياز روزبه روز دريده تر مي شود.
…………..
مرغ دلم مرده و بوي تعفن اش از قفس سينه ام تمام جان را تسخير کرده .
در سوگش چنان گنگ بودم که اشک را نشناختم حتي
روز مرگش را نفهميدم حتي
روي تن اش بار سنگي گذاشتم تا همه ي ظرافت وجودش را سرما و خشونت سنگي در بر بگيرد .
روز ها است که ميان تن و روانم شکافي افتاده که نه شهوت جايش را مي گيرد و نه تزکيه.
مکافات عملي است اين که در آن اختيار من هيچ بود و وجود من ناچيز و سودش شوم بود شوم.

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ احساســــــــــــــات๑۩۞۩๑
حسي هست صغيل و غريب وقتي که فاصله ها مي آيند تا جابگيرند ميان آنچه کاشته ايم و آرزوي برداشت را خيال خامي کنند تا روزهاي زيباي سختي را به آسايشي کسل کننده تبديل کنند.
فاصله خلعي است ميان داشته ها و خواسته ها آنچه مي بايد بود و آنچه هست.
سنت است نه حوادثه
جرقه شعله ي است زير خاکستر که وصال را آبستن است.
اميد شب تاب است , در ميان ظلمت نقطه اي قاطع. و آرزوها بوي جنون گرفته اند . تن تنهايي مي طلبد حتي به قيمت کشتن سايه.

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ ناموس هــــــــــــــا ๑۩۞۩๑
ناموس ها ناقوس ها , باد مي بردشان تا عرياني به اجبار
دخترکان سياه پوش را مي بينم که لبخند را با رژ لب نقاشي مي کنند بر رويشان و اين سياهي جامه شان, چه فقير کرده است آنان را.
دشمنان هستند که سوار مي تازند , و ما چه فقير هستيم و کوتاه , کوتاه حتي از بلندي حقمان.
در جانم ديوي چنين تنوره مي کشد : من را رها کن تا پر کنم آغوش روسپي ها را به قيمت رويايي باطل از آزادي.
….
در آينه ها هم رويا مي بينم, روسپي هاي کوچک را در دامن دروغ هايي به نام حق مي بينم.
تبريک مي گويم به آنان که حقيقت آزادي را در آينه ديدند, روياي خود را روي زلال ترين آبهاي دنيا چه غلط ديدند.

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ به تماشای زمستانم چه کسی می آید ؟ ๑۩۞۩๑

چراغ نفتي مسجد در آن دور
فرو مرد و سياهي خيره سر شد
تنم از ترس گنگي لرزه برداشت
به دستم چوبدستم داغ تر شد
تمام کلبه ها خاموش و بي آواز
تمام کوچه ها برفي و تنگ و تار
کسي آواز خود سر داد درد آلود
به ناگاه از سکوت پشت چشمه سار
مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد
به تماشاي زمستان چه کسي مي آيد ؟
صداي گشنگي با زوزه هاي گرگ
براي گله هامان زنگ وحشت داشت
در آغل به باد هرزه تن مي داد
به دشت شب هراسي تخم غم مي کاشت
زمستان بود و مرتع خشک و بي حاصل
حياط خانه غمگين و برف آلود
من از پشت چپرها خسته برگشته
پدر بالاي کرسي گرم حافظ بود
مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد
به تماشاي زمستان چه کسي مي آيد ؟
به ياد مادرم بودم که مي ناليد
در آن شب ، از هجوم گرگ و مي مرد
تن سرخ برادر را در کنارش
گرسنه گرگ ترس آورده مي خورد
صداي نعره ي همسايه و گرگ
ميان زوزه هاي باد مي پيچيد
صدا کردم که : مي ايم به همراهي
پر از خشم و غرور و کينه و اميد
به تماشاي بهاران چه کسي مي آيد ؟
مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ رســــــــــــــم دنیا ๑۩۞۩๑
باز هم بغض دلم ميشکند
نفسم ميگيرد
رسم دنيا اينست
دل او با دل من سنگين است
اين همان شعر غميست که دلم باز به خود ميبيند
تن من ميلرزد
چشم من باز پر از باران است
باد پيغام جدايی سر داد
نکند چشم دلش با دگريست
قفل اين دل که فقط بر کف ان دستان است
اتشی بر دل من افتادست
که خموش نشود
دل من در قفس فاصله ها زندان است
باز هم قلب ترک خورده ی من
در طلب مانده و سرگردان است

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ قــــــــــــــلندر ๑۩۞۩๑
دربه در همیشگی کلی صد ساله منم
خاک تمام جاده هاست جامه ی کهنه ی تنم
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام
تاتو مرا زنده کنی هزار بار مرده ام
شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدی
برای تطهیر تنم صاعقه وار اومدی
قلندرم قلندرم گمشده ی دربه درم
فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم
قلندران سوختن....!لب از گلایه دوختن
برهنگی خریدنو خرقه ی تن فروختن
هواشدی نفس شدم تیشه زدی ریشه شدم
آب شدی عطش شدم سنگ زدی شیشه شدم
قلندرم قلندرم گمشده ی دربه درم
فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم
تهی زقعروکین شدم برهنه چون زمین شدم
مرا تو خواستی اینچنین ببین که اینچنین شدم
سپرده از تن به زمین خون به رگ زمان شدم
سایه صفت در پی تو راهیه لامکان شدم
هیچ شدم تا که شوم سایه ی تو وقت سفر
مرا به خویشتن بخوان به باغ آیینه ببر
قلندرم قلندرم گمشده ی دربه درم
فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ روزگار دلتنگی ๑۩۞۩๑
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387 و ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ سهــــــــــــــم من از زندگی ๑۩۞۩๑

سهم من از زندگی ناچیز بود
قسمتم از فصلها پاییز بود
هیچ روحی روح من بالا نبرد
ذهنم از مکر زمان لبریز بود
عشق سمتی سوی من پیدا نکرد
خاطرات رفته حزن انگیز بود
پوچ و خالی در حصار و قاعده
زنده بودن ها چه ننگ امیز بود
هر چه می کردم دلم اشوب بود
بغض و گریه ها که دستاویز بود
حق من تنها رهی پر پیچ بود
کاسه صبرم دگر سرریز بود
پنجره در چشم من جریان نداشت
آسمانم بی سبب شب خیز بود
دست من آیا به جایی بند بود؟
جای پاهایم به دنیا لیز بود


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ شروعی دوباره ๑۩۞۩๑
مرگم!
آغاز زيبايي ست
هان! شروعي رويايي است
مرگ را در آغوش مي كشم
كه اين خود تنهايي ست
در جهانم ديگر راهي نيست
ره توشه بيماري است
هان! شروعي رويايي است
مرگم!

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ بر باد رفته ๑۩۞۩๑
من از هجوم رنگ ها دگر به خاک رفته ام
در انتظار سنگ ها ز غصه آب رفته ام
من از درنگ آرزو فدای غصه ها شدم
ز قصه های بی کسی به اين سراب رفته ام
دلم ز جنس آب بود کنون به رنگ آتشم
خمار چشم من نيم شراب ناب رفته ام
من از تولد زمان کنون فنايم ارزوست
به ماهتاب و افتاب دگر به خواب رفته ام
کنون منم چو آسمان هوای اشک دارم و
به ياد ان يگانه يار شب رباب رفته ام
منی نبوده و نبود که از تو پر کشيده ام 
به تو نظر نموده ام ولی ز ياد رفته ام

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ پری و فروغ ๑۩۞۩๑

ز دريچه هاي چشمم نظري به ماه داري
چه بلند بختي اي دل که به دوست راه داري
به شب سياه عاشق چه کند پري که شمعي است
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داري
بگشاي روي زيبا زگناه آن مينديش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داري
من از آن سياه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهي و تعلق به شب سياه داري
تو اگر به هر نگاهي ببري هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلي نگاه داري
نفس عليل پيران تب لازم آورد هان
تو چه لازم اين جواني به تبي تباه داري
تو که چون منيژه گيسو بودت کمند رستم
ز چه ماه من چو بيژن خوداسير چاه داري
تو به هر گدا مياميز وشکوه حسن مشکن
که لياقت تشرف به حضور شاه داري
برو و به دلبري کو ملکه است در وجاهت
بگذر که ماه رويش به محاق آه داري
دگران روند تنها به مثل به قاضي اما
تو اگر به حسن دعوي بکني گواه داري
به چمن گلي که خواهد به تو ماند از وجاهت
تو اگر بخواهي اي گل کمش از گياه داري
دگران به نزد عشقت به هواي بوسه تازند
تو چرا هواي بازي سر دل بخواه داري
به سر تو شهريارا گذرد قيامت و باز
چه قيامت است حالي که تو گاهگاه داري


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ یــــــــــــــاران من نامتان زمرمه هر شب مستی من است ๑۩۞۩๑
شب من تارو سياهِ پايان نداره
تن من در شهر غربت سامان نداره
مثل يه لاله در این بيابان پرپر شدم من از داغ ياران
هرگز نباريد يک قطره باران روي تن من اي سوگواران
اينجا غمينم شب در کمينم
ياران من کو؟  ياري نبينم
اي اشک چشم ابرا ، ببار ببار تو صحرا
در اين کوير وحشت رو تن تشنهُ ما
اينجا غمينم شب در کمينم
ياران من کو؟  ياري نبينم
ياران من نامتان زمزمهُ هر شب مستي من است
يادتان شوق من و عشقم و هستي من است
دل من  در سوگ ياران ماتم گرفته
گل من پژمرده در باد،فصل بهاران را غم گرفته
اينجا غمينم شب در کمينم
ياران من کو؟ ياري نبينم

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


๑۩۞۩๑ دردهای هــــــــــــــای من ๑۩۞۩๑
دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم
« چامه و چَکامه» نيستند
تا به«رشته ي سخن» در آورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا ؟
درد دوستي کجا ؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه من سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن
جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف ميزنم ؟
درد؛ حرف نيست
درد؛ نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم ؟

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


مرگ انسانیت
ازهمان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد !
گر چه آدم زنده بود .
از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود .
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغا ،
آدميت بر نگشت !
قرن ما ،
روزگار ، مرگ انسانيت است .
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
_ حتي قاتلي به دار _
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
در اين ايام زهرم در پياله ي و خونم در سبوست
مرگ او را از كجا باورم كنم ؟
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است !!

 به دنبال کدامين قصه و افسانه ميگردي
                                                                          در اين بيغوله رد پايي از ياران نميابي
 چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
                                                                          که در شهر ددان ميراثي از انسان نميابي


 
در دو روز عمر کوته سخت جاني کردم
با همه نامهربانان مهرباني کرده ام
همدلي هم آشياني هم زباني کرده ام
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي که بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سفيدم نيست نيست
من نه هرگز شکوه اي از روزگاران کرده ام
نه شکايت از دو رنگيهاي ياران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم ميفشارد استخوانم
من که با اين برگ ريزان روز و شب سر کرده ام
صد گل اميد را در سينه پرپر کرده ام
دست تقدير اين زمانه کرده همرنگ خزانم
پشت سر پلها شکسته پيش رو نقش سرابي
هوشيار افتاده مستي در خرابات خرابي
مهرباني کيميا شد مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند سربه زيري سر سپرده
 ميروم دلمرگي ها را ز سر بيرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
 بر کلام نا هماهنگ جدايي خط کشم
در سرود آفرينش نغمه اي موزون کنم
در دو روز عمر خود بسيارحرمان ديده ام
بس ملامت ها کز اين نامردمان بشنيده ام
سر دهد در گوش جانم موي همرنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چيده ام
زين سبب گردي ز خاکستر به خود پاشيده ام
گر بمانم يا نمانم بنده پير زمانم


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


خلوت خاطره ها

به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو
تجربه کردنه مرگه زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه ي شب به تو هجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


از غم عشق چه ميبايد كرد
از غم عشق چه ميبايد كرد
ميتوان گريه جانسوزي كرد
ميتوان قصه نوشت شعر سرود
ميتوان از غم عشق ماتم داشت
به دمي ديداري ميتوان راضي شد
به تمناي نگاهي ميتوان
تشنه ي جان بازي شد
از غم عشق چه ميبايد كرد
در خم و پيچ و جنگل گيسوي عزيز
ميتوان راه گشود دورا دور
ميتوان با او بود
ميتوان مست شد ازعطر غرور
ميتوان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه ي سرد
ميتوان داغ شد و شعله كشيد
از جهنم گذري كرد وگذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
وز عطش فرياد زد
فرياد زد
ميتوان رفت در آن ستاره هاي چشم او
ميتوان نيست شد و هيچ نديد
جز دو نقطه ي سياه
ميتوان خود را ديد
لحظه اي غربت خود را حس كرد
و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد
از غم عشق چه ميبايد كرد
من نميدانم هيچ تو بگو
تشنه ام تشنه ترين تشنه ها
از عطشي ميسوزم
تو بگو :
از غم عشق چه ميبايد كرد؟؟؟

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


حکم تازه
تو فصل سرد کابوس٬که درد و غم زياده
حاکم شهر سنگي يه حکم تازه داده
تمام عاشقا رو سپرده دست جلاد
گفته که ديگه اين شهر  هيچ عاشقي نمي خواد
يکي يکي دلا رو بسته به چوبه دار
گفته فقط بمونن  قلباي سرد وبيمار
بازم سکوت وترديد شهر وگرفته در بند
جلادا عاشقا رو دوباره دوره کردن
تو گرگ و ميش اين صبح  يه قتل عام تازس
تا شب رو دست اين شهر يه عالمه جنازس
مردم شهر سنگي هنوز  اسير صبرن
به جاي کلبه عشق به فکر سنگ قبرن

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


؟

کدام دردناكتر است اينكه پرواز بداني ولي اسير باشي يا آنكه آزاد باشي و پرواز نداني
 اينكه بداني حق داري ولي ندهند يا ‌آنكه بدهند به تو آنچه كه حق نداري
اينكه پر از فرياد باشي ولي گوشي نباشد يا آنكه همه گوش باشند و تو حرفي نداشته باشي ؟


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


*

تو آسمون زندگيم ستاره بوده بي شمار
اما شباي بي کسي يکي نمونده موندگار
يکي نمونده از هزار
ستاره هاي گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار
يکي نمونده از هزار
اي آخرين ، تنهاترين آواره ي عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ي عاشق
اي تو آشناي ناشناسم
اي مرهم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از تو
از ظلمت شب نمي هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقي که من از تو مي شناسم
اي آخرين ، تنهاترين آواره ي عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ي عاشق
تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دار
با شب من فقط تويي


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


بزن باران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون ...
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سن



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


اشك رز!...
دلم از اين همه گرفتاري، اين همه خونخواري و
تبهكاري ، گرفته بود.
رفتم سراغ دوستم .....گفتم:
بيا بخاطر يك لحظه فراموشي ، پيمانه اي چند
" مي" بزنيم.
بزير درخت رزي كه تنها درخت خانه ي ما بود،
پناه برديم . هنوز اولين پيمانه ي شراب را سر نكشيده
بودم كه يك:
" قطره آب" ،
از شكستگي يك شاخه ي سر شكسته ،
بدامانم فرو غلطيد .....با تعجب از دوستم
پرسيدم:
اين قطره چه بود؟
از كجا باريد؟
در آسمانها كه از " ابر" خبري نيست.
دوستم پاسخي داد ، كه روحم را تكان داد.
گفت: " درخت رز است كه گريه مي كند !
مي خواهد به ما بفهماند كه:
بي انصاف ها ،
لا اقل خون مرا جلوي چشم من نخوريد!..

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


تمام نا تمام من با تو تمام می شود

تمام نا تمام من با تو تمام مي شود
شاعر بي نام و نشان صاحب نام مي شود
تمام من به نام تو ، شعر دوباره مي شود
بند سکوت کهنه ام  ، چهار پاره مي شود
تمام نه تمام نه که جام ناتمام لبريخته ام
تمام نه تمام نه که ناتمامي از تو آويخته ام
تمام نا تمام من با تو تمام مي شود
شاعر بي نام و نشان صاحب نام مي شود
در اين حرير خانگي ، روي ترانه شسته ام
تمام خون من شبي ، پر از ستاره مي شود
از تو بر اين ترانه ها ، نور ستاره مي چکد
بر اين بلند بي صدا ، غزل دوباره مي چکد
بر اين بلند بي صدا ، غزل دوباره مي چکد
تمام نه تمام نه که جام ناتمام لبريخته ام
تمام نه تمام نه که ناتمامي از تو آويخته ام
تمام نا تمام من با تو تمام مي شود
شاعر بي نام نشان صاحب نام مي شود
چکه کن اي ابرک من ، مثل ستاره بر زمين
طلوع ميلاد مرا ، در شب بي سحر بين


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


فقط به من اشاره کن
بغض گلو بریده ام ، مدام می شوم شبی
فقط به من اشاره کن، تمام می شوم شبی
تمام می شوم شبی از این همه رها شدن
از این سکوت تن شکن،‌ اسیر گریه ها شدن
ببین برای موندنت مرگ و بهونه می کنم
پای پیاده یک نفس کوچه شبونه می کنم
بغض گلو بریده ام ،‌مدام می شوم شبی
فقط به من اشاره کن، تمام می شوم شبی
تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن
(بگو که با منی هنوز ، اشاره ای دوباره کن)
بمون کنار حادثه که با تو تازه تر بشم
سخته بدون تو دلم، سخته بدون تو دلم

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


نیمه گشده من
نيمه ي گمشده ي من ، چه کسي مي تونه باشه
مث روح تشنه ي من ، عاشق و ديوونه باشه
کسي که هر کلامش ، طلوعي تازه باشه
غم و تنهايي ما ، به يک اندازه باشه
اون کسي که خواستن او ، با همه فرق داشته باشه
هر چي که از او بوخنم ، شعر تکراري نباشه
کسي که براي خوندن ، نشسته تو سينه ي من
نفس هاش هواي عشقه ، سکوتش صداي عشقه
اون که از نهايت عشق ، منو با اسمم بخونه
من جزيي از وجودش ، يا خود خودش بدونه
اون که گم شده از آغاز ، تا که من تنها بمونم
جاده ي جستجوهامو ، تا قيامت بکشونم
کسي که هميشه عاشق ، مث من ديونه باشه
تو دنيا اگه نباشه  ، تو اينه مي تونه باشه
کسي که هر کلامش ، طلوعي تازه باشه
غم و تنهايي ما ، به يک اندازه باشه
اون که از نهايت عشق ، منو با اسمم بخونه
من جزيي از وجودش ، با خود خودش بدونه
اون که گم شده از آغاز ، تا که من تنها بمونم
جاده ي جستجوهامو ،  تا قيامت بکشونم
کسي که هميشه عاشق ، مث من ديونه باشه
تو دنيا اگه نباشه ، تو اينه مي تونه باشه
کسي که هر کلامش ، طلوعي تازه باشه                         
غم و تنهايي ما ،  به يک اندازه باشه

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


وفا

من از بازار دنيا زار گشتم
از اين محنت سرا بيزار گشتم
چو ديدم يار با اغيار شد يار
ز تنهايي به حسرت يار گشتم
ربود از کف گلم باد مخالف
در اين گلشن اسير خار گشتم
عزيزي در جهان افزون نماناد
به دنيا بيش ماندم خوار گشتم
چه خوش خوابي است سوداي جواني
دريغ از خواب خوش بيدار گشتم
سرشک از ديده غلطان چون ستاره
هم آغوش شبان تار گشتم
به گردن حلقه زنجير زلفش
به گرد کوچه و بازار گشتم
وفا افسانه ديدم شهريارا
که من گرد جهان بسيار گشتم


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


مست آمدم اي پير كه مستانه بميرم
مستانه در اين گوشه ميخانه بميرم
درويشم و بگذار قلندر منشانه
كاكل همه افشان به سر شانه بميرم
ميخانه به دور سر من چرخد و اينم
پيمان كه به چرخيدن پيمانه بميرم
من بلبل عشاق به دامي نشوم رام
در دام تو هم بي طمع دانه بميرم
شمعي و طواف حرمي بود كه مي خواست
پروانه بزايم من و پروانه بميرم
من در يتيمم، صدفم سينه درياست
بگذار يتيمانه و دردانه بميرم
بيگانه شرمدند مرا در وطن خويش
تا بي وطن و از همه بيگانه بميرم
كو ني زن ميخانه، بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب جانانه بميرم
آن سلسله زلف كه زنار دلم بود
در گردنم آويز كه ديوانه بميرم
اين دير مغان تك چك ايران قديم است
اينجاست كه من بي چك و بي چانه بميرم
در زندگي افسانه شدم در همه آفاق
بگذار كه در مرگ هم افسانه بميرم
در گوشه كاشانه بسي سوختم اما
آن شمع نبودم كه به كاشانه بميرم

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


How nice it is
our sins arent obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
dont chang our figures(shapes)
tought we didnt remember each other even for a moment
.merciful god thanks
گناه
چه خوبست كه گناهانمان پيدا نيست
چون مجبور بوديم هر روز خودمان را بشوئيم
يا شايد هم زير باران زندگي مي كرديم
ودروغهايمان
شكل مان را عوض نمي كند
چون حتي يك لحظه هم همديگر را بخاطر نمي آوريم
خداي مهربان سپاس


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


تا هستم
تا هستم اي رفيق نداني که کيستم
روزي سراغ وقت من آيي که نيستم
در آستان مرگ که زندان زندگي است
تهمت به خويشتن نتوان زد که زيستم
پيداست از گلاب سرشگم که من چو گل
يک روز خنده کردم و عمري گريستم
طي شد دو بيست سالم و انگار کن دويست
چون بخت و کام نيست چه سود از دويستم
خود مدعي که نمره انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بيستم
گر آسمان وظيفه شاعر نمي دهد
گو نام هم بخفيه بليسد از ليستم
سرباز مفت اين همه در جا نمي زند
سرهنگ گو ببخش بفرمان ايستم
گوهرشناس نيست در اين شهر. شهريار
من در صف خزف چه بگويم که چيستم

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |