تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نفس هــــــــــای بی هدف ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست..... هم گریز غربتم زادگاه من کجاست ๑۩۞۩๑



از بد بتر
از بد بتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نابرادر. تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی!
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند!

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


آغوش پیر
نگاهي کرده در آفاق و ماهي کرده ام پيدا
چه روشن ماه و روشن بين نگاهي کرده ام پيدا
به سوي خلق هر راهي که دارم کور خواهد شد
که از دل با خداي خويش راهي کرده ام پيدا
من آن بخت سپيد خود که گم شد سالها از من
کنون در گوشه چشم سياهي کرده ام پيدا
به آهي کز دل آوردم گرفتم دامن همت
خداوندا چه دامنگير آهي کرده ام پيدا
براي زندگاني موجبي در خود نمي ديدم
کنون گر عمر باشد تکيه گاهي کرده ام پيدا
گداي عشقم و عرض نياز بي نيازي را
بلند ايوان ناز پادشاهي کرده ام پيدا
از اين پس شهريارا از غم دنيا نينديشم
که چون آغوش پير خود پناهي کرده ام پيدا

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


چشم انتظار
اي دل فراق سخت گران کرده بار را
بشکسته پست طاقت جان فکار را
جانان سري به دلشدگان نمي زند
جان بر لب است عاشق چشم انتظار را
برخيز بيش از اين نتوان بار غم کشيد
ما مي رويم بلکه بياريم يار را
گلزار طبع را اگر آبي بجوي بود
دامن کنيم پر گل و نسرين نثار را
اي دل نوشتنم به خدا اختيار نيست
دستي به پيش گريه بي اختيار را
بر دل اگر هنوز غباري است از منش
اشگي ببارمش که بشويد غبار را
دارد دلم هواي سر زلف يار و بس
زخم آرزو کند همه مرهم گذار را
اي دل قرار وصل نداده مده ز دست
دامان آن قرار دل بي قرار را
اي باد اگر بطره آن مه لقا رسي
تاري بيار مونس شبهاي تار را
خطي نمي نويسي و يادي نمي کني
شمعي فرست عاشق شب زنده دار را
پروانگان هواي طوافي نمي کنند
اشگ است و آه شمع سيه روزگار را
در باغ ما که نوبت باد خزان نبود
چون شد بهم زدند بساط بهار را
ما شهريار کشور عشقيم هوشدار
نتوان شکست کوکبه شهريار را

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


غزلی دیگر از استاد شهریار
کار گل زار شود گر تو به گلزارايي
نرخ يوسف شکند چون تو به بازار آيي
ماه در ابر رود چون تو برآيي لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار ايي
روزِ روشن بتو از عشق نمودم شب تار
به اميدي که توام.شمع شب تار آيي
سايه و روشن مهتاب چنانم آشفت
که تو از هر درو ديوار پديدار آيي
چشم دارم که تو با نر گس خواب آلوده
در دل شب بسراغ من بيدار آيي
خرمن طاعت مسجد رود آنروز بباد
که تو از ميکده با آتش رخسار آيي
راستي رشتهء تسبيح گسستن دارد
چون تو ترسا بچه با حلقهء زنّار آيي
عمري از جان بپرستم شب بيماري را
گر تو يک شب به پرستاري بيمار آيي
با چنين دلکشي اي خاطرهء يار قديم
حيفم آيد که تو در خاطر اغيار آيي
لاله از خاک جوانان به در آمد که تو هم
شهريارا به سر تربت "شهيار" آيي


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


از زندگي از اين همه تکرار خسته ام
از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوي خانه ، تن خسته مي کشم
ديگر از اين حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


امروز پنج شنبه ...
چه مهمانان بی دردسری اند مردگان،
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند،
نه به حرفی دلی را آلوده،
تنها به شمعی قانع اند
و اندکی سکوت

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


بذار خیال کنم
بذار خیال کنم هنوز،ترانه هامو می شنوی،
هنوز هوامو داری و، هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنوز، یه لحظه از نیازتم
اگه تمومه قصه مون، هنوز ترانه سازِتم
بذار خیال کنم هنوز، پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم ،شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات، غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصه ی طلوع عشقو ،گفتیو دوسِت دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم، اونکه دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی، پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری، اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم ،اونی که بودنش بسه
دوباره فالِ حافظو ،دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بذار، اگر چه بی خیالمی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات، غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصه ی طلوع عشقو ،گفتیو دوسِت دارمو نگفتی

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


7%

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد! افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند.. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها بر بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلندتر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي! آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: نمي فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند! تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را براي ديگران ارسال نخواهند کرد. ولي اگر شما جزء آن 7% باقي مانده مي باشيد، اين پيام را با تيتر 7% ارسال کنيد!           به ياد داشته باشيد، من هميشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما تقسيم کنم.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به آنها می گفت: می آید! من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنوم" و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه می دارد." و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک او دوختند ... گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود و گفت: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت: "لانه ی کوچکی داشتم ... آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع برای چه بود؟ سنگینی بغض راه کلامشرا بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان هه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "خواب بودی ماری در راه لانه ات بود ... باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ... آنگاه تو از کمین مار برگشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسط محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. صدای گریه اش عرش خدا را پر کرد.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


یاران زچه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
که آن عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


مرگ رنگ
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راه هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


گرفتار
وقتي که ، دستاي باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتي که چلچله ها ، خبر فصل بهارو مي دادن ، عشق آوازو نداشت
ديگه آسمون براش ، فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توي ابرا ، سوي جنگلاي دور
ديگه رفته از خيال اون پرنده صبور
اما لحظه اي رسيد ، لحظه پريدن و رها شدن ، ميون بيم و اميد
لحظه اي که پنجره ، بغض ديوارو شکست
نقش آسمون صاف ، ميون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشيد و افق روشنو ديد
تو هواي تازه دشت ، به ستاره ها رسيد
لحظه اي پاک و بزرگ ، دل به دريا زد و رفت
با يه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


شب شکن
وقتي تو شب گم ميشدم ستاره شب شكن نبود
ميون اين شب زده ها كسي به فكر من نبود
وقتي تو شب گم ميشدم همخونه خواب گل ميديد
همسايه از خوشه باد سبد سبد خنده ميچيد
آواز خون كوچه ها شعراشو از ياد برده بود
چراغا خوابيده بودن شعلشونو باد برده بود
آخ اگه شب شيشه اي بود پل به ستاره ميزدم
شكست آيينه شب و نيزه خورشيد مي شدم
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره باغ ميشدم
تو رگ يخ بسته خاك نبض چراغ ميشدم
وقتي تو شب گم ميشدم ستاره شب شكن نبود
ميون اين شب زده ها كسي به فكر من نبود
آخ كه تو اقيانوس شب سوختنم’ كسي نديد
تو برزخ بيداد شب كسي به دادم نرسيد
وقتي تو شب گم ميشدم دلم ميخواست شعله بشم
رو سايه هاي يخ زده دست نوازش بكشم
دلم ميخواست آشتي بدم تگرگ و با اقاقيا
خورشيد مهربوني رو مهمون كنم تو خونه ها
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره باغ ميشدم
تو رگ يخ بسته خاك نبض چراغ ميشدم
وقتي تو شب گم ميشدم

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


فرزند بدبختي!
پير مرد بخت بر گشته شكمش، آب آورده
بود.
بچه هاي ولگرد با مسخره ميگفتند: " يارو
آبستنه ! فردا مي زاد!".

يك روز كه از كوچه ، همان كوچه ي كثيفي كه پناهگاه
زندگي فلك زده ي او بود ، مي گذشتم .....ديدم لا شه اش
را بتابوت مي گذارند:
پير مرد بخت بر گشته ، " زاييده " بود.
فرزند بدبختي چه مي توانست باشد؟!...
" مرگ!..."


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


خسته ام
محبس خويشتن منم از اين حصار خسته‌ام
من همه تن انالحقم كجاست دار خسته‌ام
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است از اين ديار خسته‌ام
كشيده سرنوشت من به دفترم خط عزا
از آن خطي كه او نوشت به يادگار خسته‌ام
به گرد خويش گشته‌ام سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال ز روزگار خسته‌ام
دلم نمي تپد چرا به شوق اين همه صدا
من از عذاب كوه بغض به كوله بار خسته‌ام
هميشه من دويده‌ام به سوي مسلخ غبار
از آن كه گم نمي شوم در اين غبار خسته‌ام
به من تمام ميشود سلسله رو به زوال
من از تبار حسرتم كه از تباه خسته‌ام
قمار بي برنده‌ايست قمار تلخ زندگي
چه برده و چه باخته از اين قمار خسته‌ام 

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


یاور همیشه مومن
ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


غزل فروش
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
اخر خط زندگیم این نفسهای اخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم
این اخر راه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت اروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بمیرم
اخ که چه سنگین می زنه این نفسهای اخرم
سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی
گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی
بگو اخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم
هیچ چی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشق تو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


غزلی دیگر از استاد شهریار
پاشو اي مست که دنيا همه ديوانه‌ي تست
همه آفاق پر از نعره‌ي مستانه‌ي تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است هميشه در ميخانه‌ي تست
دست مشاطه‌ي طبع تو بنازم که هنوز
زيور زلف عروسان سخن شانه‌ي تست
اي زيارتگه رندان قلندر برخيز
توشه‌ي من همه در گوشه‌ي انبانه‌ي تست
همت اي پير که کشکول گدائي در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ي تست
اي کليد در گنجينه‌ي اسرار ازل
عقل ديوانه‌ي گنجي که به ويرانه‌ي تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفيق پري يافته پروانه‌ي تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفيست
همه بازش دهن از حيرت دردانه‌ي تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ي تست
اي گداي سرخوانت همه شاهان جهان
شهريار آمده دربان در خانه‌ي تست

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


نا آشنا

باز هم قلبی به پایم افتاد          
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و داد یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر آ غوش من
ره روی درخواب شد،درخواب شد
بردو چشمم دیده میدوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه میخواهد که زود
بگزارد از جاه و مال آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم ازاو
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند  او تشویش را 
او به من میگوید ای آغوش گرم 
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او میگویم ای نا آشنا
بگذر از من ،من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست کس رازش نخواهند


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


بی همزبانی
اي شاخ گل که در پي گلچين دوانيم
اين نيست مزد رنج من و باغبانيم
پروردمت به ناز که بنشينمت به پاي
اي گل چرا به خاک سيه مي‌نشانيم
درياب دست من که به پيري رسي جوان
آخر به پيش پاي توگم شد جوانيم
گرنيستم خزانه‌ي خزف هم نيم حبيب
باري مده ز دست به اين رايگانيم
تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بي‌همزبانيم
با صد هزار زخم زبان زنده‌ام هنوز
گردون گمان نداشت به اين سخت جانيم
ياري ز طبع خواستم اشکم چکيد و گفت
ياري ز من بجوي که با اين روانيم
اي گل بيا و از چمن طبع شهريار
بشنو ترانه‌ي غزل جاودانيم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


درس محبت
روشناني که به تاريکي شب گردانند
شمع در پرده و پروانه‌ي سر گردانند
خود بده درس محبت که اديبان خرد
همه در مکتب توحيد تو شاگردانند
تو به دل هستي و اين قوم به گل مي‌جويند
تو به جانستي و اين جمع جهانگردانند
عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا
نازم اين قوم بلاکش که بلاگردانند
اهل دردي که زبان دل من داند نيست
دردمندم من و ياران همه بي دردانند
بهر نان بر در ارباب نعيم دنيا
مرو اي مرد که اين طايفه نامردانند
آتشي هست که سرگرمي اهل دل ازوست
وينهمه بي خبرانند، که خون‌سردانند
چون مس تافته اکسير فنا يافته‌اند
عاشقان زر وجودند که رو زردانند
شهريارا مفشان گوهر طبع علوي
کاين بهائم نه بهاي در و گوهردانند

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


بخت جوانی
گربه پيرانه سرم بخت جواني به سر آيد
از در آشتيم آن مه بي مهر درآيد
آمد از تاب و تبم جان به لب اي کاش که جانان
با دم عيسويم ايندم آخر به سر آيد
خوابم آشفت و چنان بود که با شاهد مهتاب
به تماشاي من از روزنه‌ي کلبه درآيد
دلکش آن چهره، که چون لاله بر افروخته از شرم
بار ديگر به سراغ من خونين جگر آيد
سرو من گل بنوازد دل پروانه و بلبل
گر تو هم يادت ازين قمري بي مال و پرآيد
شمع لرزان شبانگاهم و جانم به سر دست
تا نسيم سحرم بال و پرافشان ببرآيد
رود از ديده چو با يادمنش اشک ندامت
لاله از خاکم و از کالبدم ناله برآيد
شهريارا گله از گيسوي يار اينهمه بگذار
کاخر آن قصه به پايان رسد اين غصه سرآيد


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


هم رنگ

خيال کردم تو هم درد آشنايي
به دل گفتم تو هم هم رنگه مايي
خيال کردم تو هم در واديه عشق
اسيره حسرت و رنج و بلايي
ندونستم که بي مهرو وفايي
نفهميدم گرفتار هوايي
ندونستم ته ديداره شيرين 
نهفته چهريه تلخ جدايي
تو که گفتي دلت عاشقترينه
دلت عاشق ترين قلب زمينه
هميشه مهربونه با دل من
براي قلب تنهام همنشينه
چرا پس دل بديده بي وفايي؟
شده قربانيت بي خون بهايي!
نفهميدي اميد ناميدي
رها کردي دلم رفتي کجايي


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |