تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نفس هــــــــــای بی هدف ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست..... هم گریز غربتم زادگاه من کجاست ๑۩۞۩๑



زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

زندگي دفتري از
خاطرهاست
يک نفر در دل شب
يک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختي هاست
يک نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز کنيم
عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


رفیقم

من، با زخم زبونات رفیقم
مرهم بزار ،با حرفات ، رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریه م می خندی
کاش مشد بیایی و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم
کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه دراين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


هم غصه
بيا لب واكنيم هم غصه ي من
بيا بيدار كنيم خوابيده ها رو
بيا آشتي بديم با قصه هامون
تمام دستاي از هم جدا رو
بيا گلخونه كن ويرونه ها رو
كه قمري جاي زاغا رو بگيره
نمي خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوي غربت بميره
قفلاي خوني صندوقچه ي ما
هزارون ساله گم كرده كليده
بيا با قلبامون رستم بسازيم
كه اون كه دشمنه ، ديو سفيده
بيا قفل و كليد رو مهربون كن
كه سخته سوت و كور خونه هامون
بيا با دستاي هم پل ببنديم
كه رد شه قاصد از رودخونه هامون
اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
كليد صبحمون تو دستاي ماست
اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشيد فرداست

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


تند باد حادثه ها
من و تو در گذر تند باد حادثه ها
هزار مرتبه اوج و حضيض ديده ايم
مپوش چشم اميد از وطن
که ما زين بيش به عمر خويش چه ضد و نقيض ها ديدم
نگفتمت تنها مرو شب در کمين نشسته
سيماي عمر آزاده را غم بر جبين نشسته
نگفتمت با من بيا تا سرزمين خورشيد
که رنگ غم بر قامت اين سرزمين نشسته
نگفتمت که ظلمت بر جاده ها نشسته
صد پيچ کاروان کش تا شهر ما نشسته
رفتي و به راه مانده اي در شب سياه مانده اي
رفتي و به راه مانده اي در شب سياه مانده اي
آماده شو اي همسفر که بر خطر بار دگر پا بنهيم
به يکدگر باردگر دست دل و يگانگيها بدهيم
کن رها بازوي دربند مرا پاي دربند دماوند مرا
خيز و چيره شو بر خطر فکر چاره کن همسفر
همت کن و از عزم خود ياري طلب که پشت شب ميشکند
که جلوه خورشيد ما خلاص شفع زخانه بيرون فکند
کن رها بازوي دربند مرا پاي دربند دماوند مرا
خيز و چيره شو بر خطر فکر چاره کن همسفر

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


مصلوب
به صليب صدا مصلوبم اي دوست
تو گمان مبري مغلوبم اي دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم تا نميرم بي کفن
وقتي گفتن يه گناه بود  مثل ديدن يا شنيدن
معني آوازم اين بود،ته بن بست داد کشيدن
وقتي حتي توي خلوت،فکر آزادي قفس بود
گفتني ها رو مي گفتيم ،اگه فرصت يه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روي صليب ويرون شدم من
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن در ندادم تا نميرم بي کفن
تو شباي سکوت فرياد من بود
ته جنگل خواب بيداري رود
از غروب هراس تا صبح موعود
تيغ خشم خليل بر قلب نمرود
در عذاب تشنگي گم ،حسرت من بوي گندم
بر دلم داغ شقايق از  عذاب تلخ مردم
از کسي که مثل بختک رو شبام انداخته سايه
يه سوال ساده کردم نفرت من شد گلايه

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


رفیق من
رفيق من سنگ صبور غمها ،بديدنم بيا که خيلي تنهام
هيشکي نميفهمه چه حالي دارم،چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونمو دل زده از ليليا،خيلي دلم گرفته از خيليا
نمونده از جوونيام نشوني، پير شدم پير تواي جووني
پير شدم پير تواي جوونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
تنهاي بي سنگ صبور،خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نسيت موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بيار و مرد باش
اگر بياي همونجوري که بودي،کم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده هرکي شنيده از خودش بيخوده
 اما خودم پر شدم از گلايه,هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد،هميشه محتاج به نور خورشيد
هميشه محتاج به نور خورشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيد
تنهاي بي سنگ صبور،خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نسيت مونديو راه چاره نيست.
اگر چه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بيار و مرد باش

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


نوشخند روزگار

از نوشـخند روزگار یکدم  سـر و  سامان ندیده است
در هجوم  امواج  غم  چـنان  از  هم  گســیخته دل
که  سـاحلِ دریا  چنـین موج خروشان  ندیده است
کشِـتی  نُوح در فتــنۀ دریا   به سـاحل امان نشـست
چون زورق  شکسـتۀ من  حادثۀ  توفان  ندیده است
فرهـاد  بیـسـتون  نشـکافت   مـگر  به  لطـف  عشـق
همچون  دلِ زار   من  روزگارِ  پریشان  ندیده است
الهــۀ  عشـقی که  بارقـۀ  امیــد  می زنــد بـه دل
عاشــق نبــوده  و  درد هجــران  نـدیـــده است
کجا سـت بلـبل نغــمه خــوان بهـاری ز شـور گُل
سینه چاک کند ،که باغ دلم نغمه خوان ندیده است
به  باغـبانِ طبـیعت  بسـپارم  دشـت بی حـاصلِ دل
این باغ غیر خار و خس به خودگلستان  ندیده است
چنـان رنگ  شـفق چهـره می گدازد وقـت طلـوع
گویی دل "بینوا "به شب شمع شبستان ندیده است


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


شعر باران
وقت اگر داري کلامي با تو درد دل کنم
شايد از اين گفتگو آرامشي حاصل کنم
وقت اگر داري بگويد اين صداي بي صدا
ضجه اي سرخورده و بغضي گره گير گلو
لحظه اي بنشين بگويم قصه ام را مو به مو
قصه  تکراري شبهاي سرد انتظار
قصه تلخ نگاهي مانده بر در بي قرار
قصه اين دل که امشب باز کافر مي شود
از کتاب عمر بي حاصل که آخر مي شود
ميل رفتن دارد اين دل،حيف،پايش بسته است
دست مشتاق نوازش را ببين ، بشکسته است
باز هم زانوي غم کرده بغل ، اي واي دل
دل شده رسواي کوي يار و من رسواي دل
تن به دريا مي زند ، پرواي طوفانش چه شد؟
سر سپرده مي رود، ترس از رقيبانش چه شد؟
مي کشاند خسته تن را در بيابان سکوت
عاقبت سر مي نهد امشب به دامان سکوت
شيونش را گم کند در کوچه دلواپسي
سايه شب هم ندا سر مي دهد از بي کسي
وقت اگر داري بگويم با تو من از فصل غم
مي شناسي؟ من همانم ، از تبار و نسل غم
ياري ام ده ، گوش کن، يک دم بيا بنشين که من
ناله ها سر مي دهم از دست اين زخم کهن
ناله از تنهايي و بي هم زباني در قفس
بغض ويرانگر پس از خوش باوري هاي عبث
خون دل خوردن مرامم گشت ، باري بگذريم
از من ودل بگذريم اي دوست ، آري بگذريم
کاروان عمرم امشب برگ و بارش نيست ، نيست
ظلمت آمد ، کور سويي همجوارش نيست ، نيست
کاروان ، ره در کوير کور حسرت مي برد
دل ، تنش را تا ديار دور حسرت مي برد
همره اين قافله افتان و خيزان ميروم
تشنه ام در آرزوي شعر باران مي روم

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


زندگی یعنی چه ؟
که دمی بودن و در بازدمی جان دادن
و در این فرصت اندک بودن
من و تو در پی غربت ،
با دلی سنگ تر از سنگ خدا
بی تفاوت رفتیم
و کنون در به در لبخندی
در سرانجام نفس های پسین
به در خانه دلها به گدایی رفتیم
و چه بیهوده و تنها
همه کس افسرده
همه دلها مرده
زندگی یعنی چه ؟
که دم و بازدم تنهایی
و نگاهی بر در
که تو کی می آیی ...!!!

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


نفس های بی هدف
آی خدا دلگیرم ازت ، آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت
این غصه های لعنتی ، از خنده دورم میکنن
این نفس های بی هدف ، زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه ، ثانیه های آخره
فرشته مردن من منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت ، آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه ، انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس ، آی دنیا بیزارم ازت


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387 و ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی
        " من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی "
        " عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی"
مدعی طعنه زند در غم عشق توزیادم
وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم
نغمه بلبل  شیراز  نرفته ست  ز یادم
        " دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم"
        " باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی"
تیر را  قوت  پرهیز  نباشد  ز  نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
        "ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"
        "ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی"
تا فکندم به  سر  کوی  وفا رخت اقامت
عمربی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت
       " عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت"
       "همه سهل است تحمل نکنم با ر جدایی"
درد بیمار نپرسند به شه ر تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
       " حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان"
       " این توانم که بیایم سر کویت به گدایی"
گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان
چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن
ای لبت آیه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان
       " آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان"
       " که دل اهل نظر برد که سریست  خدایی "
هر شب هجر بر آنم که  اگر  وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
       "گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم "
       "چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی"
چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای  دل همسایه  گذشتن
       " شمع را باید از این خانه برون بردن و گشتن"
       " تا که همسایه نداند که تو در خانه  مایی"
سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به  شب  تیره  نهفتن  نتوان  ماه  درخشان
       " کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"
       "پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی"
نرگس مست  تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
       "پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند"
       "تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی"
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از گوی وفای  تو  نخیزد
شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد
        "سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد"
       "تا بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی"

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387 و ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |


آغاز سال 1387 بر همه عاشقان مبارک
سال نو مبارک

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑ REZ@ ๑۩۞۩๑ |