در تو خلاصه میشوم ، با تو زلال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رهاتر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات ، شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
برای از تو " من " شدن ، مرا مجال بس نبود
پس از تو در هوای تو ، خود مجال می شوم
خاصیت سروده ها ، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو ، بر این روال می شوم
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول ميدونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول ميدونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته
تو به قصهها شبيهي ساده اما حيرتآور
شوق تكرار تو دارم وقتي ميرسم به آخر
تو پلي پل رسيدن روي گردابه ترديد
منو رد ميكني از رود منو ميبري به خورشيد
كاش از اول ميدونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول ميدونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته
تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو ميتابه
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول ميدونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول ميدونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته
كاش از اول ميدونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول ميدونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته
اي هميشه از تو زنده ، لحظه هاي رفته بر باد
وقتي که بن بست غربت ، سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت ، بي کسي تنها کسم بود
وقتي از آزار پاييز ، برگ و باغ هم گريه مي کرد
قاصد چشم تو آمد ، مژده روييدن آورد
به تو نامه مي نويسم ، اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو ، گم شد و به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق ، در حضور حضرت تو
اي که مي سوزم سراپا ، تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مي نويسم ، نامه اي نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم ، قلمم به گريه افتاد
اي تو يارم روزگارم ، گفتني ها با تو دارم
اي تو يارم ، از گذشته يادگارم
به تو نامه مي نويسم ، اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو ، گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم ، گريه شد معناي لبخند
ما گذشتيم و شکستيم ، پشت سر پلهاي پيوند
در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم مي گذشتيم ، برتر از ما عشق ما بود
صفحه ذهن کبوتر آبیست، خواب گل مهتابیست
ای نهايت در تو ، ابديت در تو
ای هميشه با من تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت ، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگست ، دلم اينجا سردست
فصلها بی معنی ، آسمون بی رنگست
سرد سردست اينجا باز کن پنجره را
باز کن چشمت را ، گرم کن جان مرا
ای هميشه آبی ای هميشه دريا
ای تمام خورشيد ای هميشه گرما
سرد سردست اينجا باز کن پنجره را
ای هميشه روشن بازکن چشم به من
ای نهايت در تو ، ابديت در تو
ای هميشه با من تا هميشه بودن
باز کن چشمت را ، تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت
عشق آغاز شود ، تا دلم باز شود تا دلم باز شود
دست رو موهات کی می کشه ، وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری ، شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز ، کی چشم برات نشسته
از جلو پات جمع می کنه ، برگای زرد وخسته
کی منتظر می مونه ، حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات ، بیاد ،شب برسه به فردا
کی از سرود بارون ، قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه ، وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون ، چشماشو هم می ذاره
نکنه ستاره ای بیاد ، یاد تو رو نیاره

توي مرداب نگاهت يه نفر داره ميميره
دست و پا ميزنه اما واسه موندن خيلي ديره
يکي اينجا روبرومه که خراب آرزوشه
يه مسافر غريبس که با مردم نميجوشه
يکي که بخاطر تو با يه دنيا در ميوفته
حتي واسه بي وفائيت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بي تو زل زده تو چشماي من
ميگه با سرخي آواز تلخي سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ايينه روبروشه
اون منم همون غريبه که با هيچکس نميجوشه
يکي که فروغ چشماش از همون مرداب خيسه
خط به خط گلايه هاشو ميخونه نمي نويسه

شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود
شب بی تو شب بی من شب دلمرده های تنها بود
شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از چشات بود
واسه جشن دلتنگی ماگل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی هواخواه من

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست
با پرو بال خاکیه من شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره برگشت به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من مرحم زخم پیر من کو
واسه پیدا شدن تو آینه جاده سبز گم شدن کو
بی تو باید دوباره برگشت به شب بی پناهی
با من نیازت خاک زمین بود تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی هواه خواه من
به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من
فاصله تا نبودن من نفساي ممتد توست
تو که کميابي مثل شعر تو رو تو کدوم غزل جست
زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
نميتونه غيبتت رو متحمل بشه دستام
مختصر نظاره اي کن به تلاطم نفسهام
تو شکوه سبز شعري تو طلوع بي کسانه
با تو بايد زندگي کرد تا غروب مؤمنانه
تو رو تو کدوم ترانه تو کدوم شب جستجو کرد
تو را تا کي از خدا خواست داشتنت رو آرزو کرد
کاش ميشد دائم تو رو ديد جاتو از ستاره پرسيد
زير پوستت زندگي کرد تو رو عاشقانه بوسيد
زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي

فاصله تا نبودن من نفساي ممتد توست
تو که کميابي مثل شعر تو رو تو کدوم غزل جست
زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
تو شکوه سبز شعري تو غروب بي کسانه
با تو بايد زندگي کرد تا طلوع مؤمنانه
تن تو نازک و نرمه ، مثه برگ
تن من جون ميده پرپربزنه زير تگرگ
دست باد پر ميده برگو رو هوا
اما من موندني ام تا برسه دستاي مرگ
نفسم اين خاکه ، خون گرمم پاکه
نفسم اين خاکه خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آريايي
قشنگ ترين قصيده رهايي
هواي عشق تازه نيست تو رگهام
تن نميدم به رنگ کهربايي
آه
نفسم اين خاکه خون گرمم پاکه
واسه رفتن ديگه ديره ، تن من اينجا اسيره
خاک اينجا چه عزيزه ، عاشق قديمي پيره
من از تبار پاک آريايي
قشنگ ترين قصيده رهايي
هواي عشق تازه نيست تو رگهام
تن نميدم به رنگ کهربايي
آه
نفسم اين خاکه خون گرمم پاکه
واسه رفتن ديگه ديره ، تن من اينجا اسيره
خاک اينجا چه عزيزه ، عاشق قديمي پيره
نفسم اين خاکه خون گرمم پاکه
مردي که گريه هاش ظهوره درده
ببين ببين اين آخرين صداي
اين بي صدا شب خون کوچه گرده
قلب پاييزيه من باغ دلواپسيه
خوندنم ترانه نيست هق هق بي کسيه
شب من با سفر تو شب بيداد و عذابه
تو نباشي موندن من مثل پرواز تو خوابه
مرگ غرورمو ببين زوال غمگين شعر و شکوه و نوره
زوال قلبمو ببين تنها تو ميبيني چشم شب و زمين کوره
تو نباشي کي با اشکم فال خوب و بد بگيره
کي منو از سايه هاي اين شب ممتد بگيره
بي تو با اين در به در هق هق شب گريه هاس
مرد غمگين صدا بي تو مرد بي صداس
ببين ببين اين گريه ي يه مرده
مردي که گريه هاش ظهوره درده
ببين ببين اين آخرين صداي اين بي صدا
شب خون کوچه گرده
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا نقش دل ماست در آيينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي
تيره شد آتش يزداني ما از دم ديو
گرچه در چشم خود انداخته دود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک، وين مه نو
کهنه داسي ست که بس کشته درود اي ساقي
منتّي نيست اگر روز و شبي بيشم داد
چه ازوکاست و بر من چه فزود اي ساقي
بس که شستيم به خوناب جگر جامه جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
اين لب و جام پي گردش مي ساخته اند
ورنه بي مي زلب و جام چه سود اي ساقي
در فروبند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
نگاه و بوسه هاي شب رو ياد من مياره
شب ميلاد من بودو تو هم بودي دوباره
شبي تاريک اما چشماي تو تک ستاره
تموم دنيا و بزرگياش فقط يه کوچه
تموم کوچه و پنجره هاش شاهد ما بود
گرفتم دستات و گفتي با چشمات عاشق هستي
آخه چشماي ناز تو فقط قاصد ما بود
تن و روح و دل و جونم ، کليد قفل زندونم
دلت يه عمره که خستس ، تو چشمات اينو ميخونم
مثل ابري، مثل بارون ، مثل کويري خشکيدم
يه دنيا عشق ، يه دنيا نور ، توي برق چشات ديدم
نه امروزي، نه ديروزي، مثل نفس تو هر روزي
مثل شمعي واسه خوبي که ميسازي و ميسوزي
غمش با من خوشيش با تو تمام دلخوشيش با تو
هنوزم رو تنم مونده بوي عطر نفسهاتو
هنوزم کوچه ديدار ما بوي تو داره
نگاه و بوسه هاي شب رو ياد من مياره
شب ميلاد من بودو تو هم بودي دوباره
شبي تاريک اما چشماي تو تک ستاره
تموم دنيا و بزرگياش فقط يه کوچه
تموم کوچه و پنجره هاش شاهد ما بود
گرفتم دستاتو گفتي با چشمات عاشق هستي
آخه چشماي ناز تو فقط قاصد ما بود
اميد زهرکس که بريديم ، بريديم
دل نيست کبوترکه چو بر خاست نشيند
از گوشه ي بامي که پريديم ، پرميديم
رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندي و رميديم ، رميديم
اسير تعنه خاکم ، خدا کند که بيايي
چو بيد دست ودلم ، را به چنگ باد سپردم
هنوز نمونده قرارم، خدا کند که بيايي
پر از ترانه واشکم، به چشم هاي تو سوگند
براي انکه ببارم ، خدا کند که بيايي
تمام سهم نگاهم ، از آسمان وزميني
تمام دار و ندرام ، خدا کند که بيايي
کنار جاري شبها ، براي آمدنت آه
هنوز آينه دارم ، خدا کند که بيايي
براي گريه تماشا، بهانه هرچه که باشد
کنار چوبه دارم ، خدا کند که بيايي
خدا کند که بيايي ، خدا کند که بيايي
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
رو تن زخمی جاده ، کی غم رفتن و کاشته
کی تو غربت خیابون ، قاب خورشید و شکسته
کی تو شهر عشق و رؤیا ، شعر نفرین و نوشته
کی برای من تنها ، کوه غم رو جا گذاشته
کی تو اوج قصه ها ، من و بی صدا گذاشت
تو کوچ پرنده ها ، کی تو خوابم پا گذاشت
برای قلبای خسته ، بگین آسمون بباره
زیر پای پاک بارون ، یه کسی گلی بکاره
تن زخمی زیر بارون ، دیگه مرهمی نداره
میشه تن پوش خیابون ، چون دیگه جایی نداره
جاده خالی حالا ، من و رو تنش میکاره
رو تن زخمی جاده ، کی دیگه پاشو میذاره

صدای خش خش برگهای خزونی روی گوشم ناله می کرد
آسمون بغض شو تو پرده ابرای سیاهش پاره می کرد
رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده می کرد
زمین از این همه سنگینی بار بروی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی
بی خیال از ناله های و گله های برگهای سبز خزونی
جاده های بی کسی رو گم می کردنم آروم آروم
تن غربت و میشستم زیر قطره های با رون
من به یاد عطر بارون زده گلهاپونه
میکشیدم پای خستمو تو جاده
به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه، منو تا آخر جاده می کشونه
این سرابه توی جاده، که چشامو می پوشونه

مثل من با من و حتي مثل تن با من
تو هم با من نبودي آنکه مي پنداشتم
بايد هوا باشد
و يا حتي گمان مي کردم
اين تو بايد از خيل خبرچينان جدا باشد
تو هم با من نبودي، تو هم با من نبودي
تو هم از ما نبودي
آنکه ذات درد را بايد صدا باشد
و يا با من چنان همسفره شب
بايد از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم با من نبودي
تو هم مومن نبودي بر گليم ما و حني در حريم ما
ساده دل بودم
که مي پنداشتم دستان نا اهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودي يار
اي آوار
اي سيل مصيبت بار
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنايی باران،
در آفتاب پاک،
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست!
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال٬ روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام ...
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن !
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ...
حس عشق رو در تو ديدن ، مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن ، با تو موندن ، مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن ، مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو ميخواست
تو نگاه تو ميمردم ، اگه دستات مال من بود ، جون به دستات ميسپردم
اگه اسمم رو ميخوندي ، ديگه از ياد نميبردم ، اگه با من تو ميموندي ،همه دنيارو ميبردم
بي تو اما سرسپردن ،بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن ،بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده موندن ، بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن، واسه من رنج و عذابه
توي آسمون عشقم ، غير تو پرندهاي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگهاي نيست
توي قلب من عزيزم ،هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو ، هيچ كسي رو دوست نداره
چقدر حال مرا زندگي به هم زده است
بهانه گيري کابوس هر شبم يعني
کسي به خلوت دنياي من قدم زده است
و درک کردم از احساس کوچه سر شارم
شبي که حادثه ي قصه از تو دم زده است
کسي مقصر اين التهاب زيبا نيست
فضاي ذهن من از خلسه هاي سم زده است
نشسته ام و فقط فکر مي کنم که چرا ؟
خدا به صفحه ي تقدير من قلم زده است
کسي که فال مرا با دروغ معنا کرد
عبور ثانيه ها را چقدر کم زده است
براي اخر يک اتفاق تکراري
مسيح پاي صليب دلم حرم زده است
بزن خلاص کن اين اخرين رواني را
دوباره مثل هميشه به سرم زده است...
غير گريه مگه کاري ميشه کرد کاري از ما نمي ياد زاري بکن
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد تا قيامت دل من گريه مي خواد
هرچي دريا رو زمين داره خدا با تموم ابراي آسمونا
کشکي ميداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گريه کنن
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد تا قيامت دل من گريه مي خواد
قصه گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بزارم تا قيامت اشک حسرت ببارم
دل هيچکي مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دواي دردمه چرا چشمم اشکشو کم مياره؟
خورشيد روشن ما رو دزديدن پشت اون ابراي سنگين کشيدن
همه جا رنگ سیاه و ماتمه فرصت موندنمون خيلي کم
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد تا قيامت دل من گريه مي خواد
سرنوشت چشاش کوره ، نمی بینه زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه غرق به خون قصه موندن آدم همينه
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد تا قيامت دل من گريه مي خواد

به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگي ها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بدنام گفتند
دل من، اي دل ديوانه من
كه مي سوزي ازين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگي ها

ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اگه چه روبه رویی مثل آیینه با من
ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل ، همه دل های عالم
همه دل ها رو می خوام ، که عاشق تو باشم
تویی عاشق تر از عشق، تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو، سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل شراب ناب شیراز
هزار می خونه آغاز، هزار و یک شب راز
می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار
به تعداد نفس هام برای دیدن تو
نه یک چشم نه صد چشم همه چشم ها رو می خوام
تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بویید
با هر چی چشم تو دنیا، فقط باید تو رو دید
تو رو باید مثل ماه، رو قله ها نگاه کرد
با هر چی لب تو دنیا، تو رو باید صدا کرد
می خام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار
به تعداد نفس هام
برای دیدن تو، نه یک چشم نه صد چشم
همه چشم ها رو می خوام

بدون مرام اون از جنس سنگه
اوني که لاف عاشقي رو مي زد
يه روز تنهام گذاشت با کلي نيرنگ
غريبي بي کسي اندازه داره
آخه دل منم خدايي داره
يه گيتار شکسته همدم من
يه کولي و غريب و بي نشونم
کسيکه يه روزي دلش با من بود
ببين قلبش شده يه تيکه از سنگ
اوني که لاف عاشقي رو مي زد
ببين تنهام گذاشت با کلي نيرنگ
يه گيتار شکسته همدم من
يه کولي و غريب و بي نشونم
بريد بهش بگيد فرقي نداره
بخواد پيشم بمونه يا نمونه
غريبي بي کسي اندازه داره
آخه دل منم خدايي داره
صدايت ميزنم بشنو صدايم
شكنجه گاه اين دنيا چه آيم
به جرم زندگي اين شد سزايم
آه اي خدايم ، بشنو صدايم
مرا بگذار با اين ماجرايم
نميپرسم چرا اين شد سزايم
آه اي خدايم ، بشنو صدايم
گلويم مانده از فرياد و فرياد
ندارد كس غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پيچيده سوگند
به گلهاي به خون غلطيده سوگند
به مادر ، سوگوار جاودانـــــه
كه داغ نوجوانان ديده ، سوگند
خدايا ، حادثه در انتظار است
به هرسو باد وحشي در گذار است
به فكر قتل عام لا له ها باش
كه خواب گل ، به گل كابوس خار است
خدايم اي پناه لحظه هايم
صدايت ميزنم با گريه هايم
صدايت ميزنم بشنو صدايم
الهي در شب فقرم بسوزان
ولي محتاج نامردان مگردان
عطا كن دست بخشش همتم را
خجل از روي محتاجان مگردان
الهـــــي كيفرم را مي پذيرم
كه از تو ذات خود را پس بگيرم
كمك كن تا كه با ناحق نسازم
براي عشق و آزادي بميـــرم
خدايم اي پناه لحظه هايم
صدايت ميزنم با گريه هايم
صدايت ميزنم ، بشنو صدايم

چه آغازی چه انجامی ، چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشتزا
چه امیدی چه پیغامی ، کدامین قصه ی شیرین
برای کودک فردا
زمین از غصه می میرد ، گل از باد زمستانی
شعور شعر ناپیدا ، در این مرداب انسانی
همه جا سایه ی وحشت ، همه جا چکمه ی قدرت
گلوی هر قناری را ، بریدند از سر نفرت
به جای رستن گلها ، به باغ سبز انسانی
شکفته بوته ی آتش ، نشسته جغد ویرانی
چه آغازی چه انجامی ، چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشتزا
که میگوید که میگوید ، جهانی اینچنین زیباست
جهانی اینچنین رسوا ، کجا شایسته ی رویاست
چه آغازی چه انجامی، چه امیدی چه پیغامی
سوالی مانده بر لبها ، که می پرسم من از دنیا
به تکرار غم نیما ، کجای این شب تیره
بیاویزم بیاویزم
قبای ژنده ی خود را
سوزم از اين غم چه کنم که چاره سازه
گريه تو خنده تو پر از نيازه
اين دل من در سوز و سازه
سرد وخموش دل من
نامهربون دل تو
تا کي بايد تنها باشه
اين دل ديوونه من
مثل يه رسوايي دل آتش زده جان وتنم
من خونه اي سرد و خموشم
من مستم و من باده نوشم
بار غمت بر دل نشسته پيوند ياري ها گسسته
امشب چه گويم با دلم ديگر نميايي برم
********************************
خواهم که به راز ِ دل ِ من گـوش کني
حيف است دگـر مرا فراموش کني
اين شعر که تلخکاميم شرح دهد
شيرين شده است تا تواش نوش کني
********************************
رباعیات در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است
با ريشه چه ميكنيــــــد
گيرم كه بر سر اين بام
بنشسته در كمين پرنده اي
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد
با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه ميكنيد
گيرم كه ميزنيد
گيرم كه ميبريد
گيرم كه ميكشيد
با رويش ناگزير جوانه ، چه ميكنيد
تمام بغض قناريها ، صداتو ترسونده
اجاق كينه پاييزي ، گلاتو سوزونده
تو اون ستاره خاموشي كه خواب تورو برده
پيام سرخ شقايقها تو قلب تو مرده
چشات مثل شب باروني
دلت پر از غم پنهوني
مثل پرنده زندوني
بخون به ناله دل
مثال تيغ گل زردم
يه شعر خسته پر دردم
ببين كه قايق اميدم
نشسته بي تو به گل
غم غريب كدوم غروبي كه عطر پاييز گرفته بوي تنت
نگات به سوي كدوم ستاره است كه قلب پاره است به زير پيرهنت
من و تو چله نشين اين شب پر اندوهيم
من و تو سايه غمگين غروب اين روديم
چرا به سفره ما ديگر نشاني از نان نيست
به خاك غمزده شهرم نمي زه باران نيست
تمام بغض قنــــاريها ، صدا تو ترسونده
اجاق كيــــنه پاييزي ، گلها تو سوزونده
تو اون ستاره خاموشي كه خواب تو رو برده
پيام سرخ شقايقــــها ، تو قلب تو مرده
چشات مثل شب باروني
دلت پر از غم پنهوني
مثل پرنده زندوني
بخون به ناله دل
مثال تيغ گل زردم
يه شعر خسته پر دردم
ببين كه قايق اميدم
نشسته بي تو به گل
در راه خود اول زخودم بي خود کن
بي خود چو شدم ز خود به خود راهم ده
الهي يکتاي بي همتايي
قيوم وتوانايي ، بر همه چيز بينايي ، در همه حال دانايي ، از عيب مصفايي
از شرک مبرايي ، اصل هر دوايي ، داروي دلهايي ، به تو رسد ملک خدايي
خداوندا قسم بر اخترانت ، به حق و حرمت پيغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ، به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکي زلال چشمه ساران، به عمر کوته يک قطره باران
خداوندا قسم بر پاکبازان ، بلند آوازگان و سرفرازان
مرا زين خودپرستي ها رها کن ، چنان انديشه اي بر من عطا کن
که تقديري که از آن ناگزيرم ، توانم جبر و قهرش را پذيرم
ويا عزمي چنان پيگير بخشم ، که نا تقدير را تغيير بخشم
توانايي ده اي باني تقدير ، که بشناسم ز هم تقدير و تدبير
الهي نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز
شناخت تو ما را امان ، لطف تو ما را عيان
الهي ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي
موًمنان را گواهي
الهي دانايي ده که در راه نيافتيم ، بينايي ده که در چاه نيافتيم
بنماي رهي که رهنماينده تويي ، بگشاي دري که در گشاينده تويي
من دست به هيچ دست گيري ندهم
که ايشان همه فاني اند و پاينده تويي
الهي من کيستم که تو را خواهم
چون از قسمت خود آگاهم
از نعمت خود چو بهره مندم کردي
در شکر گزاريت زباني خواهم
الهي مکش اين چراغ افروخته را ، و مسوزان اين دل سوخته را
و مران اين بنده نو آموخته را ، و مدر اين پره دوخته را
الهي از نفس بدم رايي ده ، ازقيد خودم رهايي ده
بيگانه ز آشنا و خويشم گردان ، يعني به خود آشنايي ده
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُر دوست...
بر درش برگ گلی می کوبم ،
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار: خانه ی دوستی ما اینجاست
تا که دیگر نپرسد سهراب:
خانه ی دوست کجاست؟
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون هرزه گياهي که گلاش
پرپر دستاي خار و خسي نيست
ديگه دل با کسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
بارون از ابر سبک تر مي پره
هر کسي سر به سوي خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچ کس دلمو نميبره
ديگه دل با کسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
ماهي از پا شوره بيرون افتاده
شاپرک ها پراشون زخمي شده
نکنه تو گله ي بره هامون
گذر گرگ بيابون افتاده
ديگه دل با کسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد بر آمد آنکه خاموش، کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی، رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟ گویند دواست باده نوشی
هشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت: این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوید پنهان؟ از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین نخوابان. سخت آمده است. مبخش آسان
هشیار شدیم از این که هستیم. رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم. ما باده نخورده ایم و مستیم؟
مسجد سر راه. از آن گذشتیم، بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی
خرسند شدیم از این که امروز، رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد بر آمد آنکه خاموش، کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی، رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟ گویند دواست باده نوشی
هشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت: این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوید پنهان؟ از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین نخوابان. سخت آمده است. مبخش آسان
هشیار شدیم از این که هستیم. رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم. ما باده نخورده ایم و مستیم؟
مسجد سر راه. از آن گذشتیم، بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم
به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری
به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است
حتم دارم که تویی آن شبحه آیینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبحه شاد شبانگاه تویی
ما هم اسير طره جانانه بوده ايم
ما هم به روزگار جواني ز شور عشق
روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بوده ايم
اونا كه تو زندگيشون قصه هاي خوب شنيدند
تو قمار زندگاني همه جور بازي رو ديدند
اونا كه تو خلوت شب شعرهاي حافظ رو خوندند
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهي موندند
بهشون بگين كه اينجا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته
بهشون بيگيد كه قصه اش مثل شاهنومه درازه

کي بوده كجا رسيده چه جوري بايد بسازه
حالا قصه هاشو مستها توي ميخونه ها ميگند
اما اون هميشه مست رو توي اونجا راه نميدند
ديگه نیست كمند دلها گيسوهاي رنگ برفش
تو ميخونه كسي نيست كه بياد رو لب و حرفش
بزاريد همه بدونن كه به دست غم اسير
اخرش يه شب همونجا سر اين كوچه ميميره
من امشب سرخوش و ديوانه و مست و غزل خوانم
به جام مي پناه آورده ام از غم گريزانم
گر از ميخانه باز آيم مرا غم باز مي جويد
رويد اي دوستان من گوشه ميخانه مي مانم
به مستي پاي در ميدان غم بنهاده ام امشب
مگير اي رهگذر از من اگر افتان و خيزانم
آهی است کز درون شرر بار می کشم
با یار دلفریب بگو: پرده بر گشا
کز هجر روی ماه تو، آزار می کشم
منصور را گذار که فریاد او بدوست
در جمع گلرخان به سرِ دار می کشم
ساقی بریز باده به جامم که هجر یار
باری است بس گران به سر بار می کشم
گفتی که دوست باز کند، در به روی دوست
این حسرتی است تازه که بسیار می کشم
کوچک مگیر کلبه ی پیر مغان که من
بوی نگار زان در و دیوار می کشم
سالک! در این سلوک بدنبال کیستی؟
من یار را به کوچه و بازار می کشم
صفاي اشک و آهم داده اي عشق
دل دور از گناهم داده اي عشق
دو چشمونت يه شب آتيش به جون زد
خيال کردم پناهم داده اي عشق
چنون عاشق چنون ديوونه حالم
که مي خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حاليم
يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم
تو که عشق رو تو ویرونی ندیدی
شب سر در گریبونی ندیدی
نمی دونی چه دردی داره دوری
تو که رنگ پریشونی ندیدی
عزیز جونم، غم عشق تو کم نیست
سوای عشق تو هر غم که غم نیست
گله کردی چرا می نالم از درد
دیگه این ناله ها دست خودم نیست
چنون عاشق چنون ديوونه حالم
که مي خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حاليم
يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پسانداز میکرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز میکرد
و میشد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمیریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد میایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور
از دور یک بار دیگر ببینم!
به پیش روی من,
تا چشم یاری میکند,
دریاست!
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست!
در این ساحل که من افتادهام خاموش,
غمم دریا, دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست!
موج, با من می کند نجوا
که: "هرکس دل به دریا زد رهایی یافت!
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت..."
مرا آن دل که بر دریا زنم, نیست!
ز پا این بند خونین بر کنم نیست,
امید آنکه جان خستهام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست.

در شب كوچك من ؟، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي ؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نو ميد خود معتادم
ماه سرخست و مشوش
و در اين بام كه هر لحظه دراو بيم فرو ريختن است

ابر ها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي و پس از آن هيچ
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد باز مي ماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم است
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دست هايت را چون خاطره اي سوزان
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لب هاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
ابر گريونه دلم چشمه خونِ دلم
نميتونم دلم رو راضي كنم
اين دل ديوونه رو راضی به اين بازی كنم
يه بهونه براي بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم
همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه
سر من بيسايهبون نگهم مونده به راه
دست من غمگين و سرد تو دلم يه گوله درد
نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد
دلي كه دلدار نداره با زندگي كار نداره
غريب اين ديارم يه آشنا ندارم
سرم بي سايه بونه دلم يه پارچه خونه
غم تو دلم نشسته بال و پرم شكسته
غريب اين ديارم يه آشنا ندارم
سرم بي سايه بونه دلم يه پارچه خونه
همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه
سر من بي سايهبون نگهم مونده به راه
دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد
نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد
دلي كه دلدار نداره با زندگي كار نداره
غريب اين ديارم يه آشنا ندارم
سرم بيسايهبونه دلم يه پارچه خونه
غم تو دلم نشسته بال و پرم شكسته
بوي تند ماهي دودي، وسط سفره نو
بوي ياسِ جا نمازهِ ، ترمه مادر بزرگ
با اينا، زمستونو سَر ميكنم، با اينا، خستگيمو در ميكنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي، از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لايِ كتاب
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بوته¬هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه¬ها
با اينا زمستونو سر ميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم
عشق يك ستاره ساختن با دُلك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه¬هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي، كه خشك شده لاي كتاب
بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني
با اينا زمستونو سر ميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم
و كوله بار من پراز هزار آرزوی تو
غبار راه بي كسي نشسته روي شانه ام
و ساليان ساله كه به سوي تو روانه ام
كجاست اشيان تو كه من غريب غربتم
در اين شباي بي كسي اسير دست ظلمتم
پرنده هاي كوچ را چه عاشقانه مي كنم نگاه
و خسته و شكسته دل دوباره مي روم به راه
درون اسمان دل تو جاي ماه شاممي
تو آرزوي قلبي ام و هم مراد و كاممي
چه گويمت ز بي كسي كه خالي از تو است خلوتم
و بي تو تا ابد هميشه من به بزم غصه دعوتم
من از تبار درد واه برس به داد درد من
و دست هاي گرم خود بكش به دست سرد من
در اين شب سياه و كور كجاست اشيانه ات؟


