با يک دل غمگين به جهان شادي نيست تا يک ده ويران بود آبادي نيست
تا در همه ي جهان يکي زندان هست در هيچ کجاي عالم آزادي نيست
ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته
کوچه ي قديمي ما کوچه ي بن بسته
ديوار کاهگلي يه باغ خشک
که پر از شعراي بادگاريه
مونده يبن ما و اون رود بزرگ
که هميشه مثل بودن جاريه
صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماست
اين صدا لالاي خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچي هست کوچه ي خاطره هاست
اگه تشنه ست اگه خشک مال ماست کوچه ي ماست
توي اين کوچه به دنيا اومديم
توي اين کوچه بايد پا بگيريم
يه روز هم مثل پدر بزرگ بايد
تو همين کوچه ي بن بست بميريم

اما ما عاشق روديم مگه نه؟!!!
نميتونيم پشت ديوار بمونيم
ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه؟!!!
نبايد آيه حسرت بخونيم
دست خستمو بگير تا ديوار گلي رو خراب کنيم
يه روزي
هر روزي باشه
دير يا زود
مي رسيم با هم به اون رود بزرگ
تن هاي تشنمونو مي زنيم به پاکي زلا ل رود
ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته
کوچه ي قديمي ما کوچه ي بن بسته
تو و این شرابخانه تو و این دل ِ خرابم
تو بیا و شادمانی بفکن در این شرابم
تو و مرد ِ تشنهکامی که هنوز امید دارد
چه شود که با خیالت ببری از این سرابم ؟
تو و گفتن ِ حقیقت که مرا تو دوست داری
من و ترس از همین که : نکند هنوز خوابم؟
خوشم از همین اشارت به که گویم این بشارت؟
که پـس از هزار خواهش تو چه دادهای جوابم
تو چه خوب میتوانی که بگوییم نهانی
به زبان ِ بیزبانی که نمیدهی عذابم
چقدر سپاس باید ؟ که شرارهی ِ غمت را
بنشاندهای که دیگر نکند چنین مذابم
به ترانهای نگنجم غزلی چگونه گویم ؟
چه شگفت واژگانی زده چنگ در ربابم!
دلم از تو بـر نگیرم ز خودم خبر نگیرم
صنمی دگر نگیرم دگر از تو سر نتابم
نقش ِ اوهامي ِ من رنگ ِخيالات گرفت
آن که ما را به خودش بود نياز آمد و باز
دست ِ ما را طرف ِ قبلهي ِ حاجات گرفت
اي بهشت ِ ابدي ! من چه گناهي کردم ؟
آتشت روح ِ مرا هم به مجازات گرفت
باده خوردم ... دلم از بس که به تنگ آمده بود
دامن ِ جام ِ مي از بهر مکافات گرفت
عشقبازي گنهي نيست که من دارم و بس
عقل هم در هوسش راه خرابات گرفت
از زماني که نشست او لب ِ درياي ِ دلم
آسمان سوي ِ زمين دست ِ مناجات گرفت
گرچه آماج ِ تو اي تير ِ جگردوز شدم
که مرا چون تو در آغوش ِ مراعات گرفت؟
و ز داغ ِ غمت آتش ِ جانم چـه شود؟
امروز که بودي دل ِ من تاب نداشت
فردا که تو مي روي ندانم چـه شود؟
وز ميکدهها به ساغري ميسازم
گـر ذرهاي از دل ِ مرا پـس بدهي
با عشق ِ نگـار ِ ديگـري ميسازم
کسي باور نخواهد کرد
اما من به چشم خويش مي بينم
که مردي، پيش چشم خلق، بي فرياد مي ميرد!
نه بيمار است
نه بر سر دار است،
نه در قلبش فرو تابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
کسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري!
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من ، به چشم خويش مي بينم :
به آن تندي ، که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي ، که مي سوزد تن آيينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد!
بسان قلعه اي فرسوده ، کز طاق و رواقش خشت مي بارد
فرو مي ريزد از هم
در سکوت مرگ بي فرياد!
نين مرگي که دارد در ياد ؟
کسي آيا نشان از آن توان داد؟
نمي دانم
که اين پيچيده با سرسام اين آوار
چه مي بيند در اين جانهاي تنگ و تار
چه ميبيند در اين دلهاي ناهموار
چه مي بيند در اين شبهاي وحشت بار
نمي دانم.
ببينيدش!
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند کسي ملالش را
چو شمع تند سوز اشک تا گردن ، زوالش را!
فرو پژمردن باغ دلاويز خيالش را،
صداي خشک سر بر خاک سودن بالش را
کسي باور نخواهد کرد!!!
اصلا چرا دروغ، همين پيش پاي تو
گفتم که يک غزل بنويسم براي تو
احساس مي کنم که کمي پيرتر شدم
احساس مي کنم که شدم مبتلاي تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل مي دهم دوباره به طعم صداي تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بي فايده ست اين همه دوري ، فداي تو!
درياي من ! به ابر سپـردم بيـاورد
يک آسمان ، بهانه ي باران براي تو
ناقابل است ، بيشتر از اين نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هواي تو

از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
از من گرفت دختر خان هرچه داشتم
تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود؟
خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي ، دل من است كه نوزاد مي شود
با اين غزل ، به مـُلك سليمان رسيده ام
اين مرد خسته ، همسفر باد مي شود
اي ابروان وحشي تو لشكرمغول!
پس كي دل خراب من ، آباد مي شود؟
در تو هزار مزرعه ، خشخاش تازه است
آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود
سهم چشما و نگاه بي قرارم مال تو
پاييز و رنگ خزون با همه غم هاش مال من
گلا با اون روزاي سبز بهارم مال تو
چشم باروني و نمناک غروبا مال من
لحظه هايي که به خنده مي سپارم مال تو
شوق رفتن تو دلم اما نمي دونم کجا
ميرم اما يه بغل خاطره دارم مال تو
ميدونم يه روز مياي و انتظار تموم ميشه
اما نيستم که بگم خاک مزارم مال تو
كس جاي، در اين كلبه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
كس تاب نگه، داري ديوانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند كني قصه ز اسكندر و دارا
ده روزه ي عمر اين همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر كه دراين ميكده ره يافت
جز خون دل خويش، به پيمانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست
آن شمع كه مي سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نيفتي؟
گفتا چه كنم دام شما دانه ندارد
اي آه مكش زحمت بيهوده كه تاثير
راهي به حريم دل جانانه ندارد

ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاس بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ من به یاد بوی نونم
دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور
دنيای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی
من توی پیله وحشت می پوسم
واسم از خنده چرا قصه می گی ؟
کوچه پس کوچه ی خاکی در و دیوار شکسته
آدمای روستائی با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه اس توی یک ده صمیمی
واسه من اما عذابه مثل حس کردن وحشت
مثل درگیری خورشید با طلسم دیوظلمت
من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی
من توی پیله وحشت می پوسم
واسم از خنده چرا قصه می گی ؟
ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاس بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ من به یاد بوی نونم
دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور
دنيای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور


