بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود
بنويسيد که با ماه ، کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسه ي باور مي چيد
بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمه ي نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد
بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت
پنجه بر پنجره ي روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد
بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکي بود که در هيئتِ پير آمده بود
تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفه ي عشق کمي مسئله داشت
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در در نزنم
قول دادم به غزل هاي خودم
زل به چشمان تو ديگر نزنم
مطمئن باش خيالت راحت
گله اي از تو به دفتر نزنم
اين چه رسمي است که بايد يک عمر
حرف خود را به تو آخر نزنم
برو اي عشق برو تا اينکه
روي دستان تو پرپر نزنم
کامم نشد میسر و بیجا گریستم
اشکم شکست گرمی بازار عشق را
از بسکه همچو شمع سراپا گریستم
یاران نصیب شمع بجز سوز وساز نیست
یا سوختم بزم وفا یا گریستم
با آنکه صد هزار مرا داغ بردلست
بر داغدار سینۀ صحرا گریستم
آب از سرم گذشت به گرداب زندگی
از بسکه در فراق تو دریا گریستم
صاحبدلی نبود چو در جمع بیدلان
رفتم به خلوت دل و تنها گریستم
از گریه های تلخ مرا گریزی نیست
رسوا شدم بسکه به هر جا گریستم
يک نفر مياد که من تشنه بوييدنشم
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
خالي سفرمونو پر از شقايق ميکنه
واسه موجهاي سياه دستا رو قايق ميکنه
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
هميشه غايب من زخمامو مرحم ميذاره
هميشه غايب من گريه هامو دوست نداره
نکنه يه وقت نياد صداش به دادم نرسه

ايينه ها سيا بشه کور بشه چشم ستاره
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
خشم اين پنچره خسته هميشه غايبه
کليد صندوق در بسته هميشه غايبه
نعره اسب سفيد قصه مادر بزرگ
بهترين شعراي سر بسته هميشه غايبه
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
برادر جان نميدوني چه غمگينم
نميدوني . نميدوني . برادر جان
گرفتار کدوم تلسم و نفرينم
نمي دوني چه سخته در به در بودن
مثل طوفان هميشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نميدوني
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه ازاين روزهاي بي اميد

از اين شبگرديهاي خسته و مايوس
از اين تکرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يک غم و يک درد و يک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نيست . غمگينم برادر جان
از اين تکرار بي رويا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني . که غير از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شايد که با فردا
طلوع خوب خوشبختي من باشه
آمدي تو بر سر راهم
آي عشق
مي کني دوباره گمراهم
دردا
من جواني را به سر کردم
تنها
از ديار خود سفر کردم
ديريست
قلب من از عاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
دريا " اولين عشق " مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو آزردي
دريا سرنوشتم را به ياد آور
دنيا سرگذشتم را نکن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرقه در رازم
گم شدم در غربت دريا
بي نشان و بي هم آوازم
مي روم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غم ها را

چه ميخواهي چه ميجويي ازين كاشانه كورم
چه سان گويم حديث قلب رنجورم
ازين خوابيدن در زير خاك و خون دل خوردن ، چه ميداني كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زنداني زورم
كجا ميخواستم مردن ، حقيقت كرد مجبورم
كلاغان خواهشي دارم :
كزين روي درخت كهنه برخيزيد
شما كه بال و پر داريد
ازين دنيا خبر داريد
منم در كنج اين غربت
نه پر دارم
نه در شبها سحر دارم
پر و پا بسته اي هستم
تنم در آتش تب سخت ميسوزد
غروب تيره بختي ها ز دورادور مي آيد
پر وحشت خود را به روي روشني ها آهسته ميسايد
تمام درد عالم را به قلب كوچك من ميسپارد
كلاغان خواهشي دارم :
رويد بر قبر تاريكم كم و بيش بال بگشاييد
ولي امشب مرا راحت بدست مرگ بسپاريد
در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد
در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگيرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي
از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت!!
يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ
اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
مي خواستم ببوسمت از اين ديار دور
مي خواستم ببوسمت اما دلم گرفت
نه اينکه فکر کني دل ، از تو کنده ام !
يا اينکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !
از لحظه اي که هق هق ِ هر روزه ي مرا
بگذاشتي به روي دو لب ها ، دلم گرفت
از لحظه اي که هر دو نگاهم اسير شد
در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازين که باز تو نيستي کنار من
ازين که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
مي خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پيش
مي خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !
تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...
تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت؟
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
و آنکه با ما صادقانه درد و دل ميکند
هاي ... هاي... گريه هاي شبانه است
اي ستاره باورت نمي شود
در ميان باغ بي ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شکسته است
لاله هاي سرخ دوستي افسرده است
غنچه هاي پاک اميد ...
لب به خنده وا نکرده ؛ مرده است
بگذريم از اين افسانه هاي تلخ
اي ماه ...
ما اگر از خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نميرسد ؟
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نميرسد ؟
تار اميدها همه پود الم گرفت
گفتم مرا نياز به نازش نمانده است
فرصت طلب رسيد و سخن مغتنم گرفت
او را که با سخن به دلش ره نبرده ام
از ره رسيده اي به سپاه درم گرفت
اشک از غرور گرچه ز چشمان من نريخت
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت
يک عمر گشتم از پي آن عمر جاودان
گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت
نازم بدان نگاه که او با اشاره اي
نام مرا ز دفتر هستي قلم گرفت
من با که گويم اينغم بسيار کو مرا
در خيل کشتگان رخش دست کم گرفت
برگرد اي اميد ز کف رفته تا به کي
هر شب فغان کنم که خدايا دلم گرفت
در سينه ام نهال غمش نشاند عشق
باري گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت
تا بگذرد ز کوه غم عشق او رضا
دستي شکسته داشت به پاي قلم گرفت
گر پس از آن بود جدايي ها
من با تو چه مهرباني ها
تو و بامن چه بيوفايي ها
من و از عشق راز پوشيدن
تو و با عشوه خودنمايي ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
آتش اين سخنسرايي ها
چشم شوخ تو طرفه تفسري ست
کارا به بي حيايي ها
مهر روي تو جلوه کرد و دميد
در شب تيره روشنايي ها
گفته بودم که دل به کس ندهم
تو ربودي به دلربايي ها
چون در ايينه روي خود نگري
مي شوي گرم خودستايي ها
موي ما هر دو شد سپيد وهنوز
تويي و عاشق آزمايي ها
شور عشقت شراب شيرين بود
اي خوشا شور آشنايي ها
love is wide ocean that joins two shores
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
love is something silent , but it can be louder than onything when it talks
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
love is when you find yourself spending every wish on him
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
love is flower that is made to bloom by two gardeners
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
love is like a flower which blossoms whit trust
عشق يعني ترس از دست دادن تو
love is afraid of losing you
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
no matter what the question is love is the answer
وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند
love is the one thing that still stands when all else has fallen
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد
love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
عاشق نميشوي که ببيني چه ميکشم
با عقل آب عشق به يک جو نميرود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سيل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم
خلقم به روي زرد بخندند و باک نيست
شاهد شو اي شرار محبت که بيغشم
باور مکن که طعنهي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
سروي شدم به دولت آزادگي که سر
با کس فرو نياورد اين طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچهي خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلکش و ماه پريوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمي چوني
تا بشنوي نواي غزلهاي دلکشم
ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار
اين کار تست من همه جور تو ميکشم
شادي.غم.غرور.عشق
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردنداما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند کردند چون او عاشق جزيره بودوقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد خواست و به او گفت :آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگرجايي براي تو وجود ندارد
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني مي شد کمک خواست ببرم غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.
غم در نزديکي عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم. غم با صداي حزن آلودگفت: من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان صداي سالخورده گفت : بيا من تو را خواهم برد سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده
بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود که حتي فراموش کرد نام پير مرد را بپرسد !
عشق نزد علم که مشغول مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:آن پيرمرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟
عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من کمک کرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
وسعي
از ريشه هاي يآس مي آيد
وقتي که يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است
عشقي که آتشم بزند بر نياز نيست
برق صفا نمانده به چشمان دلبران
ديدار هست و عده ي عاشق نواز نيست
ساقي مريز باده که مي دانم اين شراب
مرد افکن و تب آور و مينا گداز نيست
رازيست بر لبم که نخواهم سرودنش
مرديم از اين که محرم داناي راز نيست
مردم اگر چه قصه ي ما ساز کرده اند
ما را زبان مردم افسانه ساز نيست
آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما
روي نگار و جام مي و اشک ساز نيست
اي تازه گل مناز به گلزار حسن خويش
ناز اين همه به چهره ي گلهاي ناز نيست
سوزم چو لاله در دل صحراي زندگي
نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نيست
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پيمان . که از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
کي آيي به برم . اي شمع سحرم
در بزمم نفسي . بنشين تاج سرم . تا از جان گذرم
پا به سرم نه . جان به تنم ده
چون به سر آمد . عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي . رفته راه خطا تويي
آفت جان ما تويي
بردي از يادم . دادي بر بادم . با يادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
تنها دقايقي چند تاخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آينه و گفت
احساس پاک تورا زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت : خوابي سالها دير کرده است
در ايينه به خود نگاه ميکنم آه
عشق او عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش
او براي هميشه دير کرده است
Find a guy who calls you beautiful instead of hot
به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي
وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت
****************
Who calls you back when you hang up on him
کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش
را قطع مي کني
*****************
Who will stay awake just to watch your sleep
کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در
هنگام خواب نظاره کند
*************
Wait for the guy who kisses your forehead
در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو
را ببوسد[حمايتگر تو باشد]
*****************
Who wants to show you off to world when
You are in your sweats
کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس
هستي تورا به دنيا نشان دهد
*****************
Who holds your hand in front of his friends
کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد
*****************
Wait for the one who is constantly reminding
You how much
He cares about you
And how lucky he is to have you
در انتظار کسي باش که بي وقفه
به ياد توبياورد که تا
چه اندازه برايش مهم هستي
و نگران توست و
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
******************
Wait for the one who turns to his
Friends and
Says that's her
در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به
دوستانش بگويد اون خودشه
{همان کسي که مي خواستم}
يه وجب خاک مال من ، هرچی ميکارم مال تو
اهل طاعونی این قبيله مشرقيم
تویی اون مسافر شيشه ای ، شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله ، تنپوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من ، هرچی ميکارم مال تو
توبه فکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنهء يک قطره آب
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت
طپش عکس يه قلب مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست هرکی که نيست داد ميزنم
بوی گندم مال من
هر چی که دارم مال من
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال من
نه هست های ما چونان که بایدند،
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را، با بغض می خورم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم، روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند،نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست
بگذار شراب لب می نوش تو باشم
مگـذار که در حسرت دیدار بمیرم
یاآنکه دگر باره فراموش تو باشم
بگـذار کـه از عـشق تـو پـرواز بـگیرم
هم کاسه چشمان قدح نوش تو باشم
با چلچله ها خانـه عـشق تـو بـسازم
در میکده ها واله و مدهوش تو باشم
پروانه صفت ز آتش عشق تو بسوزم
یا حلقه صفت زیب بنا گوش تو باشم
در نکـهت زلفـت نـفس یـاس بـگـیرم
چون انجم رخشنده بر دوش تو باشم
شب تابه سحروصف دوچشمان توگویم
یا بی خبر از عشق تو خاموش تو باشم



