در اين شام پر از تشويش
کدامين لحظه بي تو من توانم بود؟
که تنها يک غمت دنياي ماتم را به غمهاي دلم افزود
شبم مانند شبهاي گذشته
نقابي تيره دارد بر تمام واژه هاي شعر من
اينک تبسم کن تبسم کن
تمام تيرگي ها را به يک لبخند خود
ميان بيت بيت شعر من گم کن
که حتي لحظه اي بي تو مرا تاب و تحمل نيست
من، مستم و ميخانه پرستم
راهم منماييد، پايم بگشاييد
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم
مي، همدم من
همنفسم، عطر دماغم
خوشرنگ، خوش آهنگ ، لغزيده به جامم
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد
گواراست به كامم
در ساحل اين آتش، من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر
من نامه سياهم.
فرياد رسا ، در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي ، هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز، اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين
با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار
هشدار
كه من مست مي هر شبه هستم
برگ ها يک به يک از شاخه به خاک افتادند
باز موسيقي تار شب و قانون سکوت
بادها باز هم، اواز عزا سر دادند
بس که خميازه فرياد کشيدم، ديري است
خواب هايم همه کابوس، همه فريادند
لب به اواز گشودم به لبم مهر زدند
چشمم امد به سخن، سرمه به خوردش دادند
گرچه ياران همه از شادي ما غمگينند
باز شاديم که ياران ز غم ما شادند
بي حوصله و خسته و افسرده نشستيم
خاموش چو فانوس که در خويش خميده است
پيچيده به خود با تن تا خورده نشستيم
يک بار به پرواز، پري باز نکرديم
سر زير پر خويش فرو برده نشستيم
بر سنگ مزار دل خود مرثيه خوانديم
يک عمر به بالين دل مرده نشستيم
بر گرده ما خاطره خنجر ياران
با جنگلي از خاطره بر گرده نشستيم
ايينه هم، از ديده ترديد مرا ديد
با سايه خود نيز دل ازرده نشستيم
بر خاست صدا از در و ديوار، ولي ما
با اين همه فرياد فرو خورده، نشستيم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل شرط است، اورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
از گذشته تا هنوز ، اي صدات صداي نور
تو شب پوسيدني
اي سخاوت غمت ، بهترين بوسيدني
واسه اين شرقي تن داده به باد
تو گوارايي حس وطن
تو شقاوت شب قرن يخي ، تو شكوفايي تاريخ مني
اگه شعرم زمزمه
توي بازار صداست
تپش قلبم اگه
پچ پچ شاپركاست
تو رو فرياد مي زنم
اي كه معجزه گري
اي كه اين شب زده رو
به سپيده مي بري
واسه اين شرقي تن داده به باد ، تو گوارايي حس وطني
تو شقاوت شب قرن يخي ، تو شكوفايي تاريخ مني
اي تو ياور بزرگه ، همه قلباي شكسته
اي تو مرهم عزيزه
هر چي دست پينه بسته
رو كدوم قله نشستي ، تو كه دنيا زير پاته
غصهء دستاي خالي ، لرزش پاك صداته
توي قرن دود و آهن ، تو رسول گل و نوري
تو عطوفت مسلم ، تو حقيقت غروري
تو مفسر محبت
تو طلايه دار صبحي
فاتح تاريخي من
تو خود سردار صبحي
اسم تو ، اسم شب من
به شكوه اسم اعظم
متبرك و عزيزي
مثل سجده گاه آدم
تو که کميابي مثل شعر تو رو تو کدوم غزل جست
زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
نميتونه غيبتت رو متحمل بشه دستام
مختصر نظاره اي کن به تلاطم نفسهام
تو شکوه سبز شعري تو طلوع بي کسانه
با تو بايد زندگي کرد تا غروب مؤمنانه
تو رو تو کدوم ترانه تو کدوم شب جستجو کرد
تو را تا کي از خدا خواست داشتنت رو آرزو کرد
کاش ميشد دائم تو رو ديد جاتو از ستاره پرسيد
زير پوستت زندگي کرد تو رو عاشقانه بوسيد
زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
فاصله تا نبودن من نفساي ممتد توست
تو که کميابي مثل شعر تو رو تو کدوم غزل جست
زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
تو شکوه سبز شعري تو غروب بي کسانه
با تو بايد زندگي کرد تا طلوع مؤمنانه

هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" يي
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
بسپاريم به باد!
آه !
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بي نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي .
به وصالي برسي يا نرسي!
سينه بي عشق مباد!!

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت
کدام شب ؟
شبي
شبي ستاره اي دهان گشود
چه گفت ؟
نگفت از لبش چکيد
سخن چکيد ؟
سخن نه اشک
ستاره ميگريست
ستاره کدام کهکشان ؟
ستاره اي که کهکشان نداشت
سپيده دم که خاک
در انتظار روز خرم است
ستاره اي که در غم شبانه اش غروب کرد
نهفته در نگاه شبنم است

می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

ديرن خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ي او نيتس پي لانه بگرديد
يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد
يکي لذت مستي ست ، نهان زير لب کيست ؟
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همين جاست ، همين جاس ، همه خانه بگرديد
نوايي نشنيده ست که از خويش رميده ست
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
سرشکي که بر آن خک فشانديم بن تک
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
چه شيرين و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
بر آن عق بخنديد که عشقش نپسنديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
درين کنج غم آباد نشانش نتوان ديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
کليد در اميد اگر هست شماييد
درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد
رخ از سايه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد
باهمرهان وفا کن و پيمان نگاه دار
در راه عشق گر برود جان ما چه بک
اي دل تو آن عزيز تر از جان نگاه دار
محتاج يک کرشمه ام اي مايه ي اميد
اين عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار
ما با اميد صبح وصال تو زنده ايم
ما را ز هول اين شب هجران نگاه دار
مپسند يوسف من اسير برادران
پرواي پير کلبه ي احزان نگاه دار
بازم خيال زلف تو ره زد خداي را
چشم مرا ز خواب پريشان نگاه دار
اي دل اگر چه بي سر و سامان تر از تو نيست
چون سايه سر رها کن و سامان نگاه دار
فردا مرا چو قصه فراموش مي کني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي توکجا گوش مي کني
دستم نمي رسد که در آغوش گيرمت
اي ماه با که دست در آغوش مي کني
در ساغر تو چيست که با جرعه ي نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي کني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي کني
گر گوش مي کني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري که تو در گوش مي کني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي کني
سايه چو شمع شعله در افکنده اي به جمع
زين داستان که با لب خاموش مي کني
با گنج هنر فارغم از مالي و جاهي
گلشن دلم از منظره ي روي سپيدي
روشن شبم از شعشعه ي چشم سياهي
با بال سخن شب همه شب ابر نوردم
گويي که نسيمي بردم چون پر کاهي
از شوق به رقص آوردم چامه ي نغزي
آن گونه که رقصد ز دم باد گياهي
گه زخم به دل مي زندم پنجه ي سازي
گاهي به نوا مي کشدم شور سهگاهي
ما مشعل عشقيم و کند محفلمان گرم
آتشکده ي شعر تري شعله آهي
يعقوب زمانم من در خلوت شبها
گريم ز غم يوسف افتاده به چاهي
اي مدعي اي آنکه به دشنام پياپي
ما را بنوازي ز حسد گاه به گاهي
در غيبتم از رشک شنيدم شب و روزت
باشد شب طاعون زده يي روز تباهي
اما به حضورم همه تن مدح تمامي
گاهي به زبانبازي و گاهي به نگاهي
اي دوست بر و دست به دامان خدا زن
جز او نبود ما و تو را پشت و پناهي
از مهر خداوند کلامم بدرخشيد
چون در دل شب هاي سيه پر تو ماهي
ما را مزن اي يار که در عرصه ي گيتي
جز شهرت ديرينه نداريم گناهي
برو از سخن هاي من از اهل سخن پرس
دانم که تو خود نيز بر اين گفته گواهي
مهرت به دل اندوختم و از تو گذشتم
اميد تو هم بگذري از کينه الهي
اين دفتر شعرم چه بخواني چه نخواني
من شهر هي شهرم چه بخواهي چه نخواهي
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشي بلند تر زده ايم ، آن نگار کو
جانا ، نواي عشق خموشانه خوش تر است
آن آشناي ره که بود پرده دار کو
ماندم درين نشيب و شب آمد ، خداي را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
اي بس بسنم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پيک ره شناس حکايت گزار کو
چنگي به دل نمي زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگي شب زنده دار کو
ذوق نشاط را مي و ساقي بهانه بود
افسوس ، آن جواني شادي گسار کو
يک شب چراغ روي تو روشن شود ، ولي
چشمي کنار پنجره ي انتظار کو
خون هزار سرو دلاور به خاک ريخت
اي سايه ! هاي هاي لب جويبار کن
با اين غزل ، تغزل من نيز مبتذل
شهدي که از لب گل سرخ تو مي مکم
در استحاله جاي عسل ،مي شود غزل
شيرينکم ! به چشم و به لب خوانده اي مرا
تا دل سوي کدام کشد قند يا عسل ؟
اي از همه اصيل تر و بي بديل تر
وي هر چه اصل چون تا به قياست رسد بدل
پر شد زبي زمان تو ، در داستان عشق
هر فاصله که تا به ابد بود ،از ازل
انگار با تمام جهان وصل مي شوم
در لخظه اي که مي کشمت تنگ در بغل
من در بهشت حتم گناهم مرا چه کار
با وعده ي ثواب و بهشتان محتمل ؟

دارم غنيمت از تو گلي يادگار تو
تقويم را معطل پاييز کرده است
در من مرور باغ هميشه بهار تو
از باغ رد شدي که کشد سر مه تا ابد
بر چشم هاي ميشي نرگس غبار تو
فرهاد کو که کوه به شيرين رهات کند
از يک نگاه کردن شوريده وار تو
کم کم به سنگ سرد سيه مي شود بدل
خورشيد هم نچرخد اگر در مدار تو
چشمي به تخت و پخت ندارم . مرا بس است
يک صندلي براي نشستن کنار تو

وقتي که رستم تهيگاه سهراب را مي دريد
بي شک نمي کاست چيزي از ابعاد آن فاجعه
حتي اگر نوشدارو به هنگام خود مي رسيد
ديگر مصيبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگيش
وقتي که رستم در ايينه ي چشم فرزند خود را نديد
ايينه ي آتشيني که گر زال در آن پري مي فکند
شايد که يک قاف سيمرغ از آفاق آن مي پريد
ايينه اي که اگر اشک و خون مي ستردي از آن بي گمان
چون مرگ از عشق هم نقشي آنجا مي آمد پديد
نقشي از آغاز يک عشق - آميزه ي اشک و خون ناتمام
يک طرح و پيرنگ از روي و موي مه آلود گرد آفريد
سهراب آنروز نه بلکه زان پيش تر کشته شد
آندم که رستم پياده به شهر سمنگان رسيد
و شايد آن شب که در باغ تهمينه تا صبحدم
گل هاي دوشيزگي چيد و با او به چربش چميد
آري بسي پيش تر از سرشتي که سهراب بود
خون وي از دشنه ي سرنوشتش فرو مي چکيد
ورنه چرا پيرمرد آن نشان غم انگيز را
در مهر سهراب با خود نمي ديد و در مهره ديد ؟
ورنه به جاي تنش هاي قهر و تپش هاي خشم
بايد که از قلب خود ضربه ي آشتي مي شنيد
با هيچ قوچ بهشتي نخواهد زدن تاختش
وقتي که تقدير قرباني خويش را برگزيد
پس مست شود در خم و از خود بخروشد
آنگه دو سه پيمانه از آن مي که تو داري
با من به بهايي که تو داني بفروشد
مستم نتوانست کند غير تو بگذار
صد باده به جوش ايد و صد بار بکوشد
وقتي که تو باشي خم و خمخانه تهي نيست
بايست دعا کرد که سرچشمه نخوشد
مستي نبود غايت تأثير تو بايد
ديوانه شود هر که شراب تو بنوشيد
مستوري و مست تو به يک جامه نگنجد
عريان شود از خويش تو را هر که بپوشد
خاموش پر از نعره ي مستانه ي من ! کو
از جنس تو گوشي که سروش تو نيوشد ؟
تو ماده ي آماده دوشيدني اما
کو شيردلي تا که شراب از تو بدوشد ؟

گرچه بي برداشت کارم جز به خيره کاشتن نيست
سرخوش از آواز مستان در زمستانم که قصدم
لانه را مانند مور از دانه ها انباشتن نيست
حرص محصولي ندارم مزرع عمر است و اينجا
در نهايت نيز با هر کاشتن برداشتن نيست
سخت مي گيرد جهان بر سختکوشان و از آنروز
چاره ي آزاده ماندن غير سهل انگشاتن نيست
گر به خک افتم چو شب پايان چه بک از آنکه کارم
چون مترسک قامت بي قامتي افرشاتن نيست
از تو دل کندن نمي دانم که چون دامن ز عشق است
چاره دست همتم را جز فرونگذشاتن نيست
سر به سجده مي گذارم با جبين منکسر هم
در نماز ما شکستن هست اگر نگزاشتن نيست
صد طعنه به مجنون زده ليلاي من اينست
گفتم که سرانجام به دريا بزنم دل
هشدار دل! اين بار ، که درياي من اينست
من رود نياسودنم و بودن و تا وصل
آسودگي ام نيست که معناي من اينست
هر جا که تويي مرکز تصوير من آنجاست
صاحبنظرم علم مراياي من اينست
گيرم که بهشتم به نمازي ندهد دست
قد قامتي افراز که طوباي من اينست
همراه تو تا نابترين آب رسيدن
همواره عطشنکي رؤياي من اينست
من در تو به شوق و تو در آفاق به حيرت
ناياب ترين فصل تماشاي من اينست
ديوانه به سوداي پري از تو کبوتر
از قاف فرود آمده عنقاي من اينست
خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
امروز بجشوند که سوداي من اينست
دير است اگر نه ورق بعدي تقويم
کولکم و برفم همه فرداي من اينست
دريا غمي نداشت مگر آسمان شدن
مي خواست بال و پر زدن از خويشتن قفس
چندانکه تن رها شدن از خويش و جان شدن
آهن به فکر تيغ شدن بود و برگزيد
در رنجبونه هاي زمان امتحان شدن
تاوان آشيانه به دوشي نوشته داشت
همچون نسيم در چمن گل چمان شدن
آنانکه کينه ور به گروه بدي زدند
قصدي نداشتند به جز مهربان شدن
باران من ! گدايي هر قطره ي تو را
بايد نخست در صف دريادلان شدن
با خاک آرزوي قدح گشتن است و بس
و آنگه براي جرعه اي از تو دهان شدن

مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هايت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بياميزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زيبايت
مرا روي بدان و ياري ام کن تا در آويزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ريزم به دريايت
کمک کن يک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سايه ي قنديل ها در غار رؤيايت
خيالي ، وعده اي ،وهمي ، اميدي ،مژده اي ،يادي
به هر نامه که خوش داري تو ، بارم ده به دنيايت
اگر بايد زني همچون زنان قصه ها باشي
نه عذرا را دوستت دارم نه شيرين و نه ليلايت
که من با پکبازي هاي ويس و شور رودابه
خوشت مي دارم و ديوانگي هاي زليخايت
اگر در من هنوز آلايشي از مار مي بيني
کمک کن تا از اين پيروزتر باشم در اغوايت
کمک کن مثل ابليسي که آتشوار مي تازد
شبيخون آورم يک روز يا يک شب به پروايت
کمک کن تا به دستي سيب و دستي خوشه ي گندم
رسيدن را و چيدن را بياموزم به حوايت
مرا آن نيمه ي ديگر بدان آن روح سرگردان
که کامل مي شود با نيمه ي خود ، روح تنهايت
ما مي توانستيم عاشق تر بخوانيم
ما مي توانستيم بي شک ... روزي ... اما
امروز هم ايا دوباره مي توانيم ؟
اي عشق ! اي رگ کرده ي پستان ميش مادر
دور از تو ما ، اين برگان بي شبانيم
ما نيمه هاي ناقص عشقيم و تا هست
از نيمه هاي خويش دور افتادگانيم
با هفتخوان اين تو به تويي نيست ، شايد
ما گمشده در وادي هفتاد خوانيم
چون دشنه اي در سينه ي دشمن بکاريم ؟
مايي که با هر کس به جز خود مهربانيم
سقراط را بگذار و با خود باش . امروز
ما وارثان کاسه هاي شوکرانيم
يک دست آوازي ندارد نازنينم
ما خامشان اين دست هاي بي دهانيم
افسانه ها ،ميدان عشاق بزرگند
ما عاشقان کوچک بي داستانيم

الا که پاره ي جاني و وصله ي تن من
به نهر کوچکي از مهر خويش کر دادي
مرا که تر نشد از هيچ بحر دامن من
به طيب خاطر خود صيد مي شوم که زند
کمند گيسوي تو حلقه اي به گردن من
در آن اتاق گنه بود ، در بهشت نبود
ز باغ سبز تنت سيب سرخ چيدن من
من وهراس ز جالوت و جبر و او ؟ نه مگر
تو تاب داده اي از گيسوان فلاخن من
ز مشق خواجه و عشق تواش به هم زده ام
فصاحتي است اگر با زبان الکن من
ضمانت تو و تضمين خواجه مهر به مهر
براي هر چه شک اينک گواه روشن من
اي عشق اي کشيده به خون ننگ و نام را
گلگونه به غاز کرده رخ صبح و شام را
با دست هاي ليلي خود بافته به هم
طومار قيس و رشته ي ابن السلام را
اي قبله ي قبيله ! که در هر نماز خود
هشيار و مست رو به تو دارد سلام را
در بسته شد به روي همه چون تو آمدي
اي خاص کرده معني هر بار عام را
نيلوفري که بوي تو را داشت ، ياس من
شاهد که پک وقف تو کردم مشام را
نفس شدن ! ادامه ! بدانسانکه مي کشي
از حسرت تمام نبودن ، تمام را
شکر تو باد عشق ؟ که گاهي چشانده اي
در جام شوکران ، شکر اين تلخکام را
کلمه گرفتم اينکه خدا بود يا نبود
من از دم تو روح دميدم کلام را
انبوه شد به رغم تو اندوه در دلم
از هم بپاش عشق من ! اين ازدحام را
رهين لطف کمند توام ، رهام مکن
تو را قسم به حريم شکيب و حرمت صبر
که با شتاب خود اين عشق را حرام مکن
سر ستاره مبر زير پاي طلمت شب
چراغ صاعقخ را برخي ظلام مکن
به کينه مي گسلد از اميدمان رگ و پي
تو را که گفت اين تيغ در نيام مکن ؟
تو را که گفت که مگشا دريچه بر رخ گل ؟
تو را که گفت به رنگين کمان سلام مکن ؟
به غير مهر مخواه از سرشت ويژه ي خويش
از آفتاب به جز آفتاب وام مکن
مجال عيش به قدر دمي و بازدمي است
به غير عشق از اين فرصت اغتنام مکن
هنوز مانده که ياس من و تو غنچه کند
تو را که گفت که اين باغ را تمام مکن ؟
صداي پاي تو ز آنسوي در ، شنوده نشد
سرت به بازوي من تکيه اي نداد و سرم
دمي به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ي بوسه دزدي آمده بود
ولي جواهري از گنج تو ربوده نشد
نشد که با تو برآرم دمي نفس به نفس
هواي خاطرم امروز مشکسوده نشد
به من که عاشق تصويرهاي باغ و گلم
نماي ناب تماشاي تو نموده نشد
يکي دو فصل گذشت از درو ، ولي چه کنم
که باز خوشه ي دلتنگيم دروده نشد
چه چيز تازه در اين غربت است ؟ کي ؟ چه زمان
غروب جمعه ي من بي تو پوک و پوده نشد ؟
همين نه دديدنت امروز - روزها طي گشت
که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم نديدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق ديدن تو تازه اي سروده نشد
نابرده باز سوي تو مي آورد مرا
کالاي زنده ام که به سوداي ننگ و نام
اين مي فروشد آن دگري مي خرد مرا
يک بار هم که گردنه امن و امان نبود
گرگي به گله مي زند و مي درد مرا
در اين مراقبت چه فريبي است اي تبر
هيزم شکن براي چه مي پرورد مرا ؟
عمري است پايمال غمم تا که زندگي
اين بار زير پاي که مي گسترد مرا
شرمنده نيستيم ز هم در گرفت و داد
چندانکه مي خورم غم تو ، مي خورد مرا
قسمت کنيم آنچه که پرتاب مي شود
شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا
سر فصل گلگشت دشت ها ، دره هاست
خواندن نام بغضواره ي تو
آرزوي تمام حنجره هاست
چشم شيدايم از درون و برون
در تو مشتاق گنج و گستره هاست
عشق در چشم هاي بي گنهت
شاهد انقراض هوبره هاست
گذر ترمه پوش خاطره ات
در خيالم عبور شاپره هاست
گوهرت بي دروغ و بي غل و غش
سره اي در ميان ناسره هاست
آنچه گل مي کند به گونه ي تو
رنگ سرم تمام بکره هاست
دست هاي پر از شقايق تو
باني فتج باب پنجره هاست
شهد ناب از شما نمي خواهم
شکراب از شما نمي خواهم
به سرابم ره گمان نزنيد
سر آب از شما نمي خواهم
زشت و زيباي چهره ام ، خوش باد
من نقاب از شما نمي خواهم
اي ز اسبم فکنده ، نا اصلان
همرکاب از شما نمي خواهم
من نپرسيدم از شما چيزي
پس جواب از شما نمي خواهم
جان بيدار من نياشوبيد
جاي خواب از شما نمي خواهم
شعله را در چراغ من نکشيد
آفتاب از شما نمي خواهم
هر رود را اهليت دريا شدن نيست
از قيس مجنون ساختن شرط است اگر نه
زن نيست انديشه ي ليلا شدن نيست
بايد سرشت باد جز غارت نباشد
تا سرنوشت باغ جز يغما شدن نيست
در هر درخت اينجا صليبي خفته ، اما
با هر جنين ، جانمايه عيسي شدن نيست
وقتي که رودش زاد و کوهش پرورش داد
طفل هنر را چاره جز نيما شدن نيست
با ريشه ها در خاک ، بي چشمي به افلاک
اين تک ها را حسرت طوبي شدن نيست
ايا چه توفاني است آن بالا که ديگر
با هر که افتاد ، اشتياق پا شدن نيست
سيب و فريب ؟ آري بده . آدم نصيبش
از سفره ي حوا به جز اغوا شدن نيست
وقتي تو رويا روي اينان مي نشيني
ايينه ها را چاره جز زيبا شدن نيست
آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد
راهي براي شعر جز شيوا شدن نيست
و ز پاي عشق بگسلم اين قيد و بند را
اين بار هم نشد که به آتش در افکنم
با شعله اي ز چشم تو هر چون و چند را
اين بار هم نشد که کنم خک راه عشق
در مفدم تو ،منطق انديشمند را
اين بار هم نشد که ز کنج دهان تو
يغما کنم به بوسه اي آن نوشخند را
تا کي زنم دوباره به گرداب ديگري
در چشم هاي تو دل مشکل پسند را ؟
پروايم از گزند تعلق مده که من
همواره دوست داشته ام اين گزند را
من با تو از بلندي و پستي گذشته ام
کوتاه گير قصه ي پست و باند را
اين شيشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
بار نخست نيست که با بار شيشه عشق
از سنگلاخ مي گذرد ، پس چه هاي و هوست ؟
تاري ز طره دادي امانت مرا شبي
يعني طناب دار تو زين رشته هاي موست
يک گام دور گشتي و نزديک تر شدي
عشق است و هيچ سوي غريبش هزار سوست
سرگشته چون من و تو در ايا و کاشکي
صد پي خجسته گمشده ي اين هزار توست
ماهي شدن به هيچ نيرزد نهنگ باش
بگريز از اين حقارت آرامشي که جوست
با گردباد باش که تا آسمان روي
بالا پسند نيست نسيمي که هر زه پوست
مرداب و صلح کاذب او ،غير مرگ نيست
خيزاب زندگي است همه گرچه تندخوست
با ديرو دوري از سفرش دل نمي کند
مرغي که آستانه ي سيمرغش آرزوست
تا همدم کسي نشود دم نمي زند
ني ، کش هزار زمزمه پرداز در گلوست
غرور دختران را نيز در تو دوست دارم من
تو را با گريه هايت بي بهانه دوست مي دارم
که خواهد شست و خواهد بردمان اين سيل بنيان کن
من آري گر چه تو چادر ز شب داري به سر اما
قراري با سحر دارم در آن پيشاني روشن
تو را من مي شناسم از نيستان ها چو بانگ ني
که کنون گشته در آوازهاي تو طنين افکن
نيستان هاي يک آواز در صد ها و صدها ني
نيستان هاي يک جان در هزاران و هزاران تن
غريب من ! قديم است آشنايي هاي من با تو
چنان چون قصه ي يعقوب پير و بوي پيراهن
به خوابت ديده ام ز آن پيش کاين بيداري مشئوم
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدين گلخن
همين تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف
به خاطر دارم اي رنگين ترين گل هاي آن گلشن
گل سرخ عزيزم ! مثل تو من نيز مي دانم
که از باغ نخستين از وطن سخت است دل کندن
ولي کندم دل و چون تو ز مهر خکش کندم
چه مهري! ز آسمانش کندن و در خکش افکندن
دل کندم ز مهر خک و افسون هاي رنگينش
فريب شعر و موسيقي و افيون و شراب و زن
زني با سوزهاي آشناي غربتي دلگير که از هر جا به سوي
غربت خود مي کشد دامن
زني که غم سبد هاي بهانه مي برد پيشش
که پنهاني برايش پر کند از گريه و شيون
زني با شعر هاي همچنان از عشق ناگفته
زني عاشق ولي با ده زبان خاموش چون سوسن
زني کز عشق مي ميرد ولي با حجب مي گويد
نشان از عشق درمن نيست مي بينيد ؟ اينک من
لختي حريف لحظه هاي غربتت باشم
اي سهمت از بار امانت هر چه سنگين تر
بگذار تا من هم شريک قسمتت باشم
تاب آوري تا آسمان روي دوشت را
من هم ستوني در کنار قامتت باشم
از گوشه اي راهي نشان من بده ، بگذر
تا رخنه اي در قلعه بند فترتت باشم
سنگي شوم در برکه ي آرام اندوهت
با شعله واري در خمود خلوتت باشم
زخم عميق انزوايت دير پاييده است
وقت است تا پايان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگين تو خواهم بود
بگذار همچون اينه در خدمتت باشم
در خوابي و هنگام را از دست خواهي داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوي اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ، علمزدم
با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس که من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم
گنج است و چه گنجي که به ويرانه نگنجد
تنهايي ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بيرون زده ام تا پدرم پرده ي شب را
کاين نعره ي ديوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بياريد که آن باده که باشد
در خورد خماريم به پيمانه نگنجد
ميخانه ي بي سقف و ستون کو که جز آنجا
جاي دگر اين گريه ي يمستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنوني که به افسانه نگنجد
تا رو به فنايت زدم از حيرت خود پر
سيمرغم و سيمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اينجا
ديدار تو در هيچ پريخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتي به غزل هاي غيربانه نگنجد
که جز ملال نصيبي نميبريد از من
زمين سوخته ام نا اميد و بي برکت
که جز مراتع نفرت نمي چريد از من
عجب که راه نفس بسته ايد بر من و باز
در انتظار نفس هاي ديگريد از من
خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما
بهار را به پشيزي نمي خريد از من
شما هر اينه ، ايينه ايد و من همه آه
عجيب نيست کز اينسان مکدريد از من
نه در تبري من نيز بيم رسوايي است
به لب مباد که نامي بياوريد از من
اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي
چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من
چه پيک لايق پيغمبري به سوي شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سريداز ممن
برايتان چه بگويم زياده بانوي من
شما که با غم من آشناتريد از من
بلندمي پرم اما ، نه آن هوا که تويي
تمام طول خط از نقطه ي که پر شده است
از ابتدا که تويي تا به انتها که تويي
ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تويي
تويي جواب سوال قديم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تويي
به عشق معني پيچيده داده اي و به زن
قديم تازه و بي مرز بسته تا که تويي
به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم
از اين سغر همه پايان آن خوشا که تويي
جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا
کسي نشسته در آنسوي ماجرا که تويي
نهادم اينه اي پيش روي اينه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تويي
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي
نوشته ها که تويي نانوشته ها که تويي
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالي فتاده لانه ي آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غليانش
پوشيده ، پک ، پيکر عريانش
سر زي سپهر کردن غمگينش
تن با وقار شستن شيرينش
پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
رفتند مرغکان طلايي بال
از سردي و سکوت سيه خستند
وز بيد و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوي نخل ، سوي گرمي
و آن نغمه هاي پک و بلورين رفت
پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
اينک ، بر اين کناره ي دشت ، اينک
اين کوره راه سکت بي رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت
پاييز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستي
اي فصل فصلهاي نگارينم
سرد سکوت خود را بسراييم
پاييزم ! اي قناري غمگينم
ابر ، با آن پوستين سرد نمنکش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر کجکه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينک خفته در تابوت
پست خک مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
رکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شايد يک ماهي پير
مانده و خسته در او بگريزد
وز خراميدن پيرانه ي خويش
موجکي خرد و خفيف انگيزد
يا يکي شاخه ي کم جرأت سيل
راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفري دور و دراز
مشعلي سرخ و سياه آوردش
بشکند با نفسي گرم و غريب
انزواي سيه و سردش را
لحظه اي چند سراسيمه کند
دل آسوده ي بي دردش را
يا شبي کشتي سرگرداني
لنگر اندازد در ساحل او
ناخدا صبح چو هشيار شود
بار و بن برکند از منزل او
يا يکي مرغ گريزنده که تير
خورده در جنگل و بگريخته چست
ديگر اينجا که رسد ، زار و ضعيف
دست و پايش شود از رفتن سست
همچنان محتضر و خون آلود
افتد ، آسوده ز صياد بر او
بشکند اينه ي صافش را
ماهيان حمله برند از همه سو
گاهگاه شايد مرغابيها
خسته از روز بر او خيمه زنند
شبي آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه ديديه ست به عمر
غير شام سيه و صبح سپيد ؟
روز ديگر ز پس روز دگر
همچنان بي ثمر و پوچ و پليد ؟
اي بسا شب که به مردب گذشت
زير سقف سيه و کوته ابر
تا سحر سکت و آرام گريست
باز هم خسته نشد ابر ستبر
و اي بسا شب که ب او مي گذرد
غرقه در لذت بي روح بهار
او به مه مي نگرد ، ماه به او
شب دراز است و قلندر بيکار
مه کند در پس نيزار غروب
صبح رويد ز دل بحر خموش
همه اين است و جز اين چيزي نيست
عمر بي حادثه ي بي جر و جوش
دفتر خاطره اي پک سپيد
نه در او رسته گياهي ، نه گلي
نه بر او مانده نشاني نه، خطي
اضطرابي تپشي ، خون دلي
اي خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن
گر بود دشت گذشتن هموار
ور بوده درخ سرازير شدن
اي خوشا زير و زبرها ديدين
راه پر بيم و بلا پيمودن
روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابديت بودن
عمر « من » اما چون مردابي ست
رکد و سکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند مجو و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش
شبي آرام و باران خورده و تاريک
کنار شهر بي غم خفته غمگين کلبه اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي ايد به گوش از دور
به کرداري که گويي مي شود نزديک
درون کومه اي کز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
زني با کودکش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره ي او گاه لبخندي
که گويد داستان از باغ رؤياي خوش ايندي
نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در سکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه بايد کرد ؟
کنار دخمه ي غمگين
سگي با استخواني خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه مي گويند و مي خندند
دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است
شب است
شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک
نمي گريد دگر در دخمه سقف پير
و ليکن چون شکست استخواني خشک
به دندان سگي بيمار و از جان سير
زني در خواب مي گريد
نشسته شوهرش بيدار
خيالش خسته ، چشمش تار
خواندي مرا به بستر وصل خود اي پري
هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
ديگر مگو : ببين به کجا دست مي بري
با ميهمان مگوي : بنوش اين ، منوش آن
اي ميزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بيفتم کنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آري ، چنين خوش است
بايد دريد هر چه شود بين ما حجاب
بايد شکست هر چه شود سد راه وصل
ديوانه بود بايد و مست و خوش و خراب
گه مي چرم چو آهوي مستي ، به دست و لب
در دشت گيسوي تو که صاف است و بي شکن
گه مي پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پيرهن
هر جا دلم بخواهد ، آري به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ي گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک ، گريزنده چون غزال
من در پيت چو در پي آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگيرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آري چنين خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حريص
بر پيکر برهنه ي پر نور و صاف تو
بر مرمر ملايم جاندار و گرم تو
بر روي و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلديس پک و پردگي نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
اي ميزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوي ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بي رحم ، بي قرار
و آنگه دگر تو داني و من ، وين شب شگفت
وين کنج دنج و بستر خاموش و رازدار
يک شب پک اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليک پنداري
هر کسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيکران تا بيکرانه ي جاودان پيدا
اينک اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کيست ؟
مزدک : من جز اينجايي که مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي که مي داني نمي بيني
مزدک : من نمي دانم چه آنجه يا کجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
کدامين جام و پيغام صبوحي مستتان کرده ست ؟ اي مرغان
که چونين بر برهنه شاخه هاي اين درخت برده خوابش دور
غريب افتاده از اقران بستانش در اين بيغوله ي مهجور
قرار از دست داده ، شاد مي شنگيد و مي خوانيد ؟
خوشا ، ديگر خوشا حال شما ، اما
سپهر پير بد عهد است و بي مهر است ، مي دانيد ؟
کدامين جام و پيغام ؟ اوه
بهار ، آنجا نگه کن ، با همين آفاق تنگ خانه ي تو باز هم آن کوه ها
پيداست
شنل برفينه شان دستار گردن گشته ، جنبد ، جنبش بدرود
زمستان گو بپوشد شهر را در سايه هاي تيره و سردش
بهار آنجاست ، ها ، آنک طلايه ي روشنش ، چون شعله اي در دود
بهار اينجاست ، در دلهاي ما ، آوازهاي ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود
هزاران کاروان از خوبتر پيغام و شيرين تر خبرپويان و گوش آشنا جويان
تو چه شنفتي به جز بانگ خروس و خر
در اين دهکور دور افتاده از معبر
چنين غمگين و هاياهاي
کدامين سوگ مي گرياندت اي ابر شبگيران اسفندي ؟
اگر دوريم اگر نزديک
بيا با هم بگرييم اي چو من تاريک
مي پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرين و خشم کدامين سگ صرعي مست
اين ظلمت غرق خون و لجن را
چونين پر از هول و تشويش کرده ست ؟
ايکاش مي شد بدانيم
ناگه غروب کدامين ستاره
ژرفاي شب را چنين بيش کرده ست ؟
هشدار اي سايه ره تيره تر شد
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دوست
ديگر به من تکيه کن ، اي من ، اي دوست ، اما
هشدار کاينسو کمينگاه وحشت
و آنسو هيولاي هول است
وز هيچيک هيچ مهري نه بر ما
اي سايه ، ناگه دلم ريخت ، افسرد
ايکاش مي شد بدانيم
نا گه کدامين ستاره فرومرد ؟
با ابرها و نفس دودهايش
تاريک و سرد و مه آلود کرده ست
و سايه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسوني که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سايه ام را
با سايه ي خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اينجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه هاي قديمي
ميخانه هاي شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کليمي
اغلب چو تب مهربان و صميمي
ميخانه هاي غم آلود
با سقف کوتاه و ضربي
و روشنيهاي گم گشته در دود
و پيخوانهاي پر چرک و چربي
هر جا که من گفتم ، آمد
اين گوشه آن گوشه ي شب
هر جا که من رفتم آمد
او ديد من نيز ديدم
مرد و زني را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان مي چميدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ايشان
حتي بگو باد دامان ايشان
مي شد نهيبي که بي شک
انگار گردنده چرخ زمان را
اين پير پر حسرت بي امان را
از کار و گردش مي انداخت ، مغلوب مي کرد
و پيري و مرگ را در کمينگاه شومي که دارند
نوميده و مرعوب مي کرد
در چار چار زمستان
من ديديم او نيز مي ديد
آن ژنده پوش جوان را که ناگاه
صرع دروغينش از پا درانداخت
يک چند نقش زمين بود
آنگاه
غلت دروغينش افکند در جوي
جويي که لاي و لجنهاي آن راستين بود
و آنگاه ديديم با شرم و وحشت
خون ، راستي خون گلگون
خوني که از گوشه ي ابروي مرد
لاي و لجن را به جاي خدا و خداوند
آلوده ي وحشت و شرم مي کرد
در جوي چون کفچه مار مهيبي
نفت غليظ و سياهي روانبود
مي برد و مي برد و مي برد
آن پاره هاي جگر ، تکه هاي دلم را
وز چشم من دور مي کرد و مي خورد
مانند زنجيره ي کاروانهاي کشتي
کاندر شفقها ،فلقها
در آبهاي جنوبي
از شط به دريا خرامند و از ديد گه دور گردند
دريا خوردشان و سمتور گردند
و نيز ديديم با هم ، چگونه
جن از تن مرد آهسته بيرون مي آمد
و آن رهروان را که يک لحظه مي ايستادند
يا با نگاهي بر او مي گذشتند
يا سکه اي بر زمين مي نهادند
ديديم و با هم شنيديم
آن مرد کي را که مي گفت و مي رفت : اين بازي اوست
و آن ديگير را که مي رفت و مي گفت : اين کار هر روزي اوست
دو لابه هاي سگي را سگي زرد
که جلد مي رفت ، مي ايستاد و دوان بود
و لقمه اي پيش آن سگ مي افکند
ناگه دهان دري باز چون لقمه او را فرو برد
ما هم شنيديم کان بوي دلخواه گم شد
و آمد به جايش يکي بوي دشمن
و آنگاه ديديم از آن سگ
خشم و خروش و هجويمي که گفتي
بر تيره شب چيره شد بامداد طلايي
اما نه ، سگ خشمگين مانده پايين
و بر درخت ست آن گربه ي تيره ي گل باقلايي
شب خسته بود از درنگ سياهش
من سايه ام را به ميخانه بردم
هي ريختم خورد ، هي ريخت خوردم
خود را به آن لحظه ي عالي خوب و خالي سپردم
با هم شنيديم و ديديم
ميخواره ها و سيه مستها را
و جامهايي که مي خورد بر هم
و شيشه هايي که پر بود و مي ماند خالي
و چشم ها را و حيراني دستها را
ديديم و با هم شنيديم
آن مست شوريده سر را که آواز مي خواند
و آن را که چون کودکان گريه مي کرد
يا آنکه يک بيت مشهور و بد را
مي خواند و هي باز مي خواند
و آن يک که چون هق هق گريه قهقاه مي زد
مي گفت : اي دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسي ندارد سري که بريده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
در کوچه ي عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش مي ماند يا آه مي زد
با جرعه و جامهاي پياپي
من سايه ام را چو خود مست کردم
همراه آن لحظه هاي گريزان
از کوچه پسکوچه ها بازگشتم
با سايه ي خسته و مستم ، افتان و خيزان
مستيم ، مسيتم ، مستيم
مستيم و دانيم هستيم
اي همچو من بر زمين اوفتاده
برخيز ، شب دير گاهست ، برخيز
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دست
ديگر نه پاي و نه رفتار
تنها تويي با من اي خوبتر تکيه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
من بي تو از خود نشاني نبينم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستاني نبينم
با من بمان اي تو خوب ، اي بيگانه
برخيز ، برخيز ، برخيز
با من بيا اي تو از خود گريزان
من بي تو گم مي کنم راه خانه
با من سخن سر کن اي ساکت پرفسانه


