خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
الهی که دستات بشه تشنه گل..نمونه تو سختی براتون تحمل
بیاد روزگاری که تنها بمونی..فقط وقت مرگ قدرم را بدونی
الهی تو غربت یه عمری بسوزی..اخ بشی به جاده فقط چشم بدوزی
الهی که شبهات بشه بی ستاره..حریر خیالت بشه پاره پاره
یکی هم نباشه که حالت بپرسه..بمیری بپوسی تو درد و غصه
در ارزوهات بشه قفل وبسته...بخشکن گلهاتون همه دسته دسته
الهی به بستر بیفته عزیزت..پس از مرگ یارت،بیاد طبیبش
تو اونی که هرجا قدم برمی داری..همیشه به روی دلی پا می ذاری
نخواستی بدونی تو قدر دلم را..چه اسون شکستی دل قابلم را
واست گریه من دیگه بی امونه..دل از دریای عشقت،دریای خونه
خدا شاهدم بود که دل داده بودم..نفرین به عشقت،ساده بودم
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...
دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من
تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا
یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
چرا که شهر من
یک شهر نقاشی است
گاهی صدایی از دور میآید که حرمت دستانم را درهم میشکند و شوقی که اندامم را به لرزه میاندازد ... سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا ... چه خواهد شد ؟؟؟ نمیدانم !!!
گاهی جاری میشوم به دنبال سرابی که واژهگون از دلم رخت بر میبندد و تکرار همآغوشی وزن و شعر و قافیه میشوم ...
گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفتهام که ثانیههای بازآمده را نمیبینم ... میدانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند و یا پنجرهشان به کوچهای باز میشود که رد نگاههای تو بر درخت پیر خودنمایی میکند ... دلم حضورت را میخواهد ، وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را و تکرار لمس تن کوچهای که دیگر دوستش نداری ...
گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهناک جادههای بیخاطره میبارد و بوی خیس خاک مرا مدهوش میرقصاند ...
گاهی برایم شعر میخواند و من غرق میشوم در زلال احساسی که گذران است و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ میکند و نمیداند که این پیاله شرابی ندارد ...
لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد ، تلخ میکند دهان تنهاییام را ... حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمیآورد ...
برای مکرر شدنهای شبانهام تا پاسی از شب زیر لحاف احساس شانه خالی میکنم از مسئولیت عشق و تو واژه واژه تکرار میکنی و من یأس آلودترین شب خدا را لمس میکنم ...
گرچه یاران غافلند از یاد ما...
از ما یاران را هزاران یاد باد....
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
قصة سر بسته نگو ، شعر تو فریاد منه
درد من و تو مشترک، زخم تو همزاد منه
گریه نکن، گریه نکن، گریه همیشه بی صداست
وقتشه فریاد بزنی، شعر تو رنگ خون ماست
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من، حیفه بمیره ما نشه...
ما هممون یک نفریم ، با یه سکوت، با یه صدا
اما، اسیر سرنوشت، با هم غریب، از هم جدا
هیچکی به فکر هیچکی نیست، اسیر خود شدیم و بس
اسیر تو، اسیر من، اسیر این همه قفس
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،حیفه بمیره ما نشه
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،حیفه بمیره ما نشه
نگـــو ... نگـو ... ، قصه نگو ، قصه سر بسته نگو
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
نگو نگـــــو قصه نگــــــــــو ...
می شود با خیال تو
تمام جاده های جهان را پیمود
تنها به من بگو
در کدام آبادی پنهان شده ای؟
به کسی نگو
من از جغرافیای جهان
فقط
راه خانه ام را بلدم!!
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم که بيراه باشد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نيست ...
آري
يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب دورنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم و براي سياهي نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم ، مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام
نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه ميرود زل بزنم
تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق ميبارد
به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه ي قاصدک ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه ها مي توان خيلي چيزها آموخت
يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان بهترين استاد است
يادم باشد با کسي آنقدر صميمي نشوم ! شايد روزي دشمنم شود
يادم باشد با کسي دشمني نکنم ، شايد روزي دوستم شود
يادم باشد قلب کسي را نشکنم
يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پل هاي پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم ، شايد تنها چيزي است که دارد
يادم باشد که عشق کيمياي زندگي ست
يادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
يادم باشد زنده ام
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا، غزلخون با توام
هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو، رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام
تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا،

که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم درآغوشت بگيرم
كه ميخواهم در آغوشت بميرم
تو را از هر گلي بو مي كنم من
كه مستت گشته ، مدهوشت بميرم
كجايي يوسف گمگشته من
كه من از عطر تن پوشت بميرم
بميرم من كه يك دنيا غريبي
نشسته بر سر دوشت بميرم
نمي دانم كه سوداي سفر را
چه كس خواندست در گوشت بميرم
بگو سوي كدامين راه رفتي
كه جاي پاي پاپوشت بميرم
لبت جان من است و جان به لب كن
مرا تا از لب نوشت بميرم
يه بغض شکسته، رفيق گلوم شد
تو بارون که رفتي، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم، توي آينه خط خورد
هنوز وقتي بارون، تو کوچه ميباره
دلم غصه داره، دلم بي قراره
نه شب عاشقانه است، نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونه، دلم بي تو تنگه
يه شب زير بارون ،که چشمم به راهه
مي بينم، که کوچه پر نور ماهه
تو ماه مني، که تو، بارون رسيدي
اميد مني ،تو شب نااميدي

๑۩ تقديم به خواهرزادههاي نازنينم، كه با رفتنشان تمام زيباييهاي دنيايه منو با خود بردن ۩๑
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يهو بشي همه کسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش و من جويبار عشقو در تو جاري
من از پروانه بودن ها
من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهٔ بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها
مرگ آشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

با دلم گفتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری
از لحظه های تلخ هجرت می نویسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهره ی خورشید ظلمت می نویسد
روی دخیل بسته بر بازوی گل ها
اوراد جادوی جهالت می نویسد
آن لکه را خوشباورانه ، قطره دیدیم
گفتیم دریا را به جرأت می نویسد
ناگفته می ماند ولی معنای انسان
تاریخ را وقتی وقاحت می نویسد
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غم های کوچک را مصیبت می نویسد
بر شیشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهایت می نویسد
در فصل زرد عشق پاییز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت می نویسد
گر چه می دانم که من اندر غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جست و جوی کیستم
در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خستگی اما چنان می ایستم
دست بادی برگ های سبز عمرم را ربود
گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
رو به روی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بدانم عاقبت سایه ی گمگشته ی کیستم؟!


