از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
قصة سر بسته نگو ، شعر تو فریاد منه
درد من و تو مشترک، زخم تو همزاد منه
گریه نکن، گریه نکن، گریه همیشه بی صداست
وقتشه فریاد بزنی، شعر تو رنگ خون ماست
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من، حیفه بمیره ما نشه...
ما هممون یک نفریم ، با یه سکوت، با یه صدا
اما، اسیر سرنوشت، با هم غریب، از هم جدا
هیچکی به فکر هیچکی نیست، اسیر خود شدیم و بس
اسیر تو، اسیر من، اسیر این همه قفس
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،حیفه بمیره ما نشه
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این همه تو این همه من،حیفه بمیره ما نشه
نگـــو ... نگـو ... ، قصه نگو ، قصه سر بسته نگو
از شب خاموش صدا، شاعر دل خسته نگو
نگو نگـــــو قصه نگــــــــــو ...
می شود با خیال تو
تمام جاده های جهان را پیمود
تنها به من بگو
در کدام آبادی پنهان شده ای؟
به کسی نگو
من از جغرافیای جهان
فقط
راه خانه ام را بلدم!!
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم که بيراه باشد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نيست ...
آري
يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب دورنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم و براي سياهي نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم ، مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام
نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه ميرود زل بزنم
تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق ميبارد
به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه ي قاصدک ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه ها مي توان خيلي چيزها آموخت
يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان بهترين استاد است
يادم باشد با کسي آنقدر صميمي نشوم ! شايد روزي دشمنم شود
يادم باشد با کسي دشمني نکنم ، شايد روزي دوستم شود
يادم باشد قلب کسي را نشکنم
يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پل هاي پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم ، شايد تنها چيزي است که دارد
يادم باشد که عشق کيمياي زندگي ست
يادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
يادم باشد زنده ام
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا، غزلخون با توام
هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو، رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام
تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا،

که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم درآغوشت بگيرم
كه ميخواهم در آغوشت بميرم
تو را از هر گلي بو مي كنم من
كه مستت گشته ، مدهوشت بميرم
كجايي يوسف گمگشته من
كه من از عطر تن پوشت بميرم
بميرم من كه يك دنيا غريبي
نشسته بر سر دوشت بميرم
نمي دانم كه سوداي سفر را
چه كس خواندست در گوشت بميرم
بگو سوي كدامين راه رفتي
كه جاي پاي پاپوشت بميرم
لبت جان من است و جان به لب كن
مرا تا از لب نوشت بميرم
يه بغض شکسته، رفيق گلوم شد
تو بارون که رفتي، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم، توي آينه خط خورد
هنوز وقتي بارون، تو کوچه ميباره
دلم غصه داره، دلم بي قراره
نه شب عاشقانه است، نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونه، دلم بي تو تنگه
يه شب زير بارون ،که چشمم به راهه
مي بينم، که کوچه پر نور ماهه
تو ماه مني، که تو، بارون رسيدي
اميد مني ،تو شب نااميدي

๑۩ تقديم به خواهرزادههاي نازنينم، كه با رفتنشان تمام زيباييهاي دنيايه منو با خود بردن ۩๑
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يهو بشي همه کسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش و من جويبار عشقو در تو جاري
من از پروانه بودن ها
من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهٔ بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها
مرگ آشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
راستي چي شد ، چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست
تا کم شه از جرم خودم
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

با دلم گفتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری
از لحظه های تلخ هجرت می نویسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهره ی خورشید ظلمت می نویسد
روی دخیل بسته بر بازوی گل ها
اوراد جادوی جهالت می نویسد
آن لکه را خوشباورانه ، قطره دیدیم
گفتیم دریا را به جرأت می نویسد
ناگفته می ماند ولی معنای انسان
تاریخ را وقتی وقاحت می نویسد
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غم های کوچک را مصیبت می نویسد
بر شیشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهایت می نویسد
در فصل زرد عشق پاییز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت می نویسد
گر چه می دانم که من اندر غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جست و جوی کیستم
در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خستگی اما چنان می ایستم
دست بادی برگ های سبز عمرم را ربود
گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
رو به روی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بدانم عاقبت سایه ی گمگشته ی کیستم؟!
ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم ، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ،که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
عقلمو زیر پا گذاشتی رفتی
تو منو مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل
منو جا گذاشتی رفتی
به خدا منو رسوا کردی ای دل
همه جا مشتمو وا کردی ای دل
فتنه برپا کردی ای دل
منو رسوا کردی ای دل
میدونم تو دیگه عاقل نمیشی
تو دیگه برای من دل نمیشی
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه...
دیگه بازیچه نمیشم
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم بازپس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
بر وصف جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکند و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
خداوندا اگر كاشتن ، اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن
اگر انديشه ي خيانت به ياران ، بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط هشيارم كن
اگر رنج بيماران، لحظه اي از دلم بيرون رفت، سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن ، اما مردم آزارم نكن
متبركم گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن بياموزم
به همه عشق بورزم ، حتي به كساني كه مرا دوست ندارند، دركم نمي كنند ، به من آسيب رسانده اند ،ازمن بد گفته اند و ازمن بهره كشي كرده اند .
به اميد آن كه در همه شرايط و موقعيت هاي زندگي بخندم و بدانم كه در هر چه روي
ميدهد ، رحمت تو نهفته است .
خداي من !
بي تو در چنگال مرگ اسيرم ، بي تو زندگي ، كويري است برهوت .
خداي من !
مبادا كه در هيچ كاري ، ياد تورا فراموش كنم .
به درونم رو مي كنم و پيوسته با آگاهي از حضور مقدس تو زندگي مي كنم . به اميد آن كه هر روزم ريا، پيشكش عشقي به درگاه تو باشد .
خدايا
نه در پي ثروتم و نه در جست و جوي قدرت ، نه لذت اين دنيا را مي خواهم نة آسايش آن دنيا را ، نيازمند توام ، تنها تو
مرا موهبت شوق عشق به وصال درگاهت عطا كن تا شب ها بيدار باشم و نيايش كنم و روزها به ديگران ياري رسانم تا بارشان را در راه دشوار زندگي بردوش كشند.
به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را که مي توان تغيير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشک سينه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر مي شود اين نوشکفته در سکوت دشت
روزها اين گونه پرپر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينک اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستيم از اشک لبريز است ميپرستم
در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم کرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست



